شهریار، ستاره پرفروغ ادب پارسی
شمع سردابیم و در سوز و گداز اشک و آه پله بند از دود خود، یک شب، در ایوان آمدیم
نغمهپردازی بود که عشق، انتخابش کرد!
و او با تمام داشتههای گران بهایش، تهی دست زیست!
انگار آشنایی جز عشق ندارد! سوخت و ساخت!
مثل بغضی سنگین، در بارشِ اشکها، تمام شکستها را تجربه کرد!
غزلهایش، تصویر خاکستری غم و چکامههایش، آهِ ممتد دلی بودند که عمری با دلدادگی زیست! پروانه بود و شمع زیست! شمع! با غریبانههایی که به وسعتِ تمام تنهاییها بود و بدون واهمه از سحر و شعرِ واپسینِ سفر! دل به شبانگاهان گیسوی عشق سپرد:
به زلف یار هم، بر میخورد! گر غیر از این باشی که من صدبار، با این نکته باریک، برخوردم!
از «عشق» تا «اراده»، از «طلب» تا «مقصود»، جذبه دلدادگی را، داغ غربت را، حتی زخم سکوت را به فریاد شعر سپرد و از پرتوِ «یک نگاه»، به کهکشانی از شهود رسید!
آیینههای حقیری که قامتش را جدّی نمیگرفتند، محو «خلعت» آسمانیاش شدند که بافهای از حریر معرفت بود.
کوچههایی که به لهجه صداقتش طعنه میزدند، اکنون، آکنده از نغمه غزلهای تنهاییاش هستند! فراتر از آن چه میاندیشید، میسرود و فراتر از آن چه میسرود، احساس میکرد:
لاله در دامنِ کوه آمد و من بیرخ دوست اشک، چون لاله سیراب، به دامن کردم
انگار دلش داغ جذبه مولانایی دیده است! به هر نسیم، نی نالههای نینواییاش، سکوت را میشکست، که:
تیغ جدای نالهام جان سوزتر سازد، چونیِ با این نوا، کامی روا، در بی نوایی میکنم
آخر جدایی گر نبود، الهام شاعر هم، نبود این پرده چون بالا زدی، من خودنمایی میکنم!
و این ناله، همیشه در تمام زندگیاش سایه انداخته بود که: «از نیستان تا مرا ببُریدهاند...»
آری، نالیدن! نالیدن در تنهایی خویش!
این چکامه بلند غربت را چه کسی بهتر از شاعر حس میکند؟!
شاعری که هنوز هم پس از سالیان سال، نغمههایش با ساز «حیدر بابا» همراه میشود و ساحل نشینانِ فرا دست «ارس» را با دو تارها و سه تارهای آتشین دل، به سماعی، بشکوه، فرا میخواند! شاعری که جرقههای تغزلش به دل هر سنگی میخورد، مثل گیسوی نیلوفر به رقص در میآید و آبشار واژگان عاشقانهاش، تمام احساسهای نجیب را به تماشای ابدیت میبرد. او میپنداشت به قلّه نخواهد رسید، اما امروز کتیبه نامش، بر بام جهان فخر میفروشد و عارفانههایش را حتی عامیانهترین مردم، به خاطر میسپارند:
دوشم که راه خواب زد افسونِ چشم تو مرغان باغ را، به لب افسانه تو بود
همسایه گفت: کز سر شب، دوش، شهریار تا بانگ صبح، ناله مستانه تو بود
به دستهای شعر انگیزت قسم! که همیشه، عطر عشق از آنها میتراوید.
تا بانگ «یاعلی» از دلها میخیزد، نام و یادت در اذهان باقی خواهد ماند و عشق جاودان تو را بر سر هر کوی و برزن، جار خواهد زد!
شهریارا! سکوت شایسته تو نیست؛ بخوان! بخوان که ناگفتههای بسیاری از عشق، باقی است. بخوان: «حیدر بابا، الهی که همیشه رو سفید باشی؛ دور و برت پر از چشمهها و باغها باشند؛ پس از ما، الهی که سرت سلامت باشد،...»
آری، بخوان! که تو از همیشه خواندنیتری!
و ما امروز، در نهایت احساس، تو را میخوانیم؛ امروز که یادمان «شعر و ادب فارسی» است و ادب دوستان را به خواندن بیتی از دفتر دل شعرا فرا میخواند، یک بیت هم از دفتر جاودانی دلت میخوانیم:
جوانان در بهار عمر، یاد از «شهریار» آرید که عمری در گلستان جوانی، نغمه خوانی کرد
نامت سرلوحه یاد و خاطره عاشقان باد!
یاد خیال بندان عاشق
سید علی اصغر موسوی
حُسن میگوید تماشا کن مرا شعر میگوید که انشا کن، مرا
عشق میخواهد که پوشم رازِ وی راز میگوید، که افشا کن مرا
وقتی دلم هوای بهشت میکند، وقتی دلم هوای آسمان میکند، وقتی دلم هوای غزلهای حافظ میکند، انگار «شعر» با غربت عجین شده و غربت با عشق!
انگار اولین شاعر، اولین شعرش را برای تنهایی «ماه» سرود و ستارهها برایش گریه کردند! آسمان، این آبی بیکران، که حتی شبها، حیرتانگیز و غریبانه به نظر میرسد، همیشه بهانه خوبی برای سرودن است:
سرودن از تنهایی «آدم علیهالسلام »! سرودن از غریبانههای «حوا»!
سرودن از دخترک فقیری که همراه بادبادکش، تمام آسمان را گشت!
سرودن از پیر مردی که با دیدن شکوفهها، گریهاش میگیرد!
سرودن از اشکهای خداحافظی! سرودن از لبخندهای تازهترین دیدار!... و شعر، این موهبت الهی، با تمام لطافت، تمام زیبایی را برای بیان زیباییها میخواهد و بهترین اکسیر برای «پیوند دلهای شکسته» است!
شعر، زیباترین سفر، تا دل بی انتهای آبیهاست.
شعر، لطیفترین مخمل لحظههای سبز نیایش است.
شعر، سپیدترین ابریشم آرزو و گیسوانِ رها در باد است!
شعر، «موزونترین دقایق ارتباط» است؛ ارتباط با آن سوی آسمانها، با خدا و نجواهای شبانه!
شعر، قسمتی از بهشت گمشده در زمین است که با موسیقی اشک، در ضمیر دلها جاری میشود و غریبانههای تنهایی را با یاد خدا پیوند میزند و انسان، این انسانِ تنها، دیگر به تنهایی نمیاندیشد و محو ثانیههای وصال میگردد!
گفته بودم چو بیایی، غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود، چون تو بیایی
... و امروز، روز «شعر و ادب فارسی» که با یاد «شهریار» شعر و ادب قرین است، میتواند همایش دهها قرن چکامههای بلندی باشد که:
از رودکی تا اَوستا! «از بوی جوی مولیان» تا «یاران چه غریبانه، رفتند از این خانه»! از عاشقانههای سعدی و نظامی تا عارفانههای عراقی و عصار و حافظ! از خیالآمیزیِ منوچهری تا رنگ پروری بیدل! از نبض هیجانآمیز فردوسی تا بغض فرو خورده محتشم! از توبه سنایی تا «توحید» هاتف! از شور شمس تا رقص مولانا!
از حضور تابناک حافظ تا طلوعِ تابان صائب! از «اشک یتیم» پروین تا «انتظار لاله گون» سپیده دهها قرن عشق را، معرفت را، غربت را و دل شدگی را، با گیسوانی پیوند زده است که معطّر از نام خداست و با یاد خداوند «جل جلاله»، هر چه بینی «نور» است و هر چه بنویسی، «نور»! امروز، روز «شعر» است؛ روز هزاران قلم آسمانیِ شاعران پر افتخار تاریخ ایران که تنها یادی از آنها در «تذکرهها» مانده و «غریبانه»هایی که گاه، دلهای عاشق را به هم پیوند میزند؛ غریبانههایی که وقتی با «دوبیتی»های بابا طاهر شروع میشود، انگار از نای زخم آگین تمام برخاسته است!
غریبانههایی که انگار غزلهای حافظ را از زبان مولانا، و نای نیستانی مولانا را از زبان «فرهاد» نظامی نقل میکند!
غریبانههایی که انگار تمام غربت خودش را از زبان «عمّان سامانی» بیان میکند!
کیست این پنهان مرا در جان و تن کز زبان من همی گوید سخن
چه کسی میگوید اشعار با هم فرق دارند؟
مگر نه این که درد یکیست و درمان هم یکی؟
پس این همه جدایی چیست؟ این همه «من و مایی در خلوت مستان»؟
اینک من از گلوی تمام شاعران تاریخ فریاد میزنم:
اگر داغ دل بود، ما دیدهایم اگر خون دل بود، ما خوردهایم
اگر دل، دلیل است، آوردهایم! اگر داغ شرط است، ما بردهایم
در این لحظههای زیبای تعزّل و عشق، یاد خیال بندانِ عاشق را که شمع جان به آتش عشق افروختند و شبانگاهان، نگاهشان را به مژه سوزیِ فانوسها سپردند، گرامی میداریم،
یاد و نام خیلِ بیدلان وادی ادب، فراموش روزگاران مباد!
زخم هزار ساله حیدربابا
حسین امیری
مردی با زخمهای هزارساله، مردی با عشقی قدیمی، بازمانده از اسطورهای اشکآلوده، وقت سرودن، خاطرههایش را به دندان میگیرد تا چون آهویی خسته، شعر، این کودک بیپناهش را از سیلاب انفعال و خودباختگی، به سلامت بگذراند.
حیدربابا! کودکان صف کشیده برای تماشایت را خبر کن؛ مادربزرگ خاطرههایت را صدا کن؛ به آنها بگو که دنیا، دروغ ظاهراندیشان است و آیینه دق عاشقان.
حیدربابا! هنوز کودکی با صورت مسن و قد خمیده، در خاطرات سرسبز تو، دارد تمرین فراموش نکردن میکند.
حیدربابا! فراموش نکنی او را که تا آخرین جرعه نگاهش، عکس خیالت را از قاب دیده پاک نکرد.
حیدربابا! به کودکان خرامان در دامن سبزت بگو خدا، فراموشکاران را دوست ندارد.
شهریار سخن
زمان همیشه دیر میآید، ناز زمانه، همیشه نوشداروی بعد از مرگ نیاز است.
سهراب خاطرهها، رستم خیال پارسیدوستان را راحت نمیگذارد. ولی تو، اسب زین کرده ماندن در حقیقت احساس بشر بودی؛ ماندن در کودکی فطرت و رفتن به بزرگی علم و تجربه.
اندیشه الهیات، در شعری ساده و گوارا، بر کودکی قلب پاک بشر مینشست.
تو شهریار زیبای بیپیرایه بودی!
تو شهریار سخن بودی.
طبیب یا شاعر؟
زندگی زیباست؛ مثل خاطرات کودکی پیر طریقتی آشفتهجان، مثل حسرت عاشقی شیدا، مثل آرزوی روستازادهای غربتنشین.
زندگی زیباست؛ مثل طبیبی شاعر، مثل سالخوردهای که در میان ذرات عالم، دنبال آفتاب صبح جوانیاش میگردد، مثل ابهت شعر حافظ در نگاه مردی در عصر آهن، آه و تنهایی.
شمس تبریز
پشت خاکریز تنهاییام، پیرمردی به مهمانی آمده تا این خاک و این جان را تصنیف کند. فردوسی عاشقپیشهای آمده تا از رستم تفکر بسیجی، شعر بگوید. سعدی شیرینزبانی آمده تا قصهگوی همت همرزمانم باشد.
پیرمردی شاعرپیشه آمده تا تیشه فرهادیام را بسراید؛ و تفنگم را، عشقم را، همتم را.
تبریز آمده تا شَمْس ِ سماع عاشقانهام باشد؛ در هوای مرگ تانکها و توپها.
از شهریار ملکی آمده که مردانش از جنس عشق و شعر و حماسهاند