((قرار حاج آقا با دوست دختر و پسرها اصفهان))
((قرار حاج آقا با دوست دختر و پسرها اصفهان))
همانطورکه مي دانيد در اينترنت سايتي به نام کلوب وجود دارد که دختر و پسرها عضو آن مي شوند و در مباحث مختلف شرکت مي نمايند.
يکي از کلوب هاي اين سايت کلوب اصفهان است که دختر و پسرهاي اصفهاني عضو اين کلوب هستند.
خوب ديگه!
حاج آقاي شما هم در راستاي طرح هاي عجيب و غريبي که دارد براي ارتباط با جوانان تصميم گرفت با بچه هاي کلوب اصفهاني ها بيشتر قاطي بشود!
اما داستان از اين جا شروع شد.
يک روز که در کلوب اينترنتي اصفهاني ديدم دختر و پسرهاي کلوب قرار ملاقات دست جمعي گذاشتند . وجالب اينکه بدانيد اين قرار ها غالبا با هدف پيدا کردن دوست دختر و يا دوست پسر جديد صورت مي گيرد. حاج اقا هم که جو زده شده بود با مدير کلوب تماس گرفت و گفت من هم مي يام سر قرار!(فكر بد نكني يك وقت! فقط خواستم بروم هدايتشان كنم )
مدير کلوب که داشت از تعجب چيزهاي شبيه شاخ در مي آورد اولش با ترديد جواب درستي نداد بعد ديد نه بابا اين حاج اقا دست بردار نيست از ان آخوند هاي خلافکاراست قبول کرد.
آخر ماه رمضان ، قرار دوست دختر و پسرهاي اينترنتي،لب زاينده رود،کنار پل فلزي، نزديک غروب . ..(چه عشقولانه)
با يکي از رفقاي اينترنتي هماهنگ کردم، با ماشين آمد دنبالم که با هم برويم سر قرار . طبيعي بود يک کم استرس داشتم .
يک آخوند،لب زاينده رود، قراري که بين 60 پسر و دخترهاي که قرار دوستي و رفاقت با هم مي گذارند.(تصور کنيد صحنه چقدر رمانتيک است)
وقتي رسيدم چند نفري سر قرار آمده بودند نزديکهاي غروب بود کم کم داشت افطار مي شد لذا مدير کلوب رفته بود براي بچه ها ، افطار يا همان شام تهيه کند . وقتي دختر و پسرها من را مي ديدند که به طرفشان مي روم، اولش فکر مي کردند که آمدم براي گير دادن، لذا بعضي ها مي خواستند فرار کنند بعضي ها پيش خودشون مي گفتند بابا بگذار حال آخوند رو مي گيريم.
اما کي ديده بود يک آخوند با لباس برود لب زاينده رود براي امر به معروف !
وقتي خبر دار مي شدند که حاج اقا هم مثل آنها سر قرارآمده ، يک کم سرشان گيج مي رفت يا اينکه دستشان را روي سرشان مي گذاشتند تا اندازه شاخي که از تعجب در اورده بودند ببنند، يا اينکه همينطور عقب عقب مي رفتند تا از پشت سر با درخت تصادف مي کردند. چند نفري هم خواستند خودشون را در زاينده رود بيندازند(اخريش را جدي نگيريد)
بعضي ها پيش خودشان مي گفتند اين ديگه کجا بود.
بهر حال 60 نفر کم و پيش آمدند وهمه فهميدند در قرار دوست دخترو دوست پسرهاي اصفهاني يک آخوند هم شرکت کرده است.
اذان مغرب که شروع شد هر کسي گوشه اي نشسته بود وياري پيدا کرده بود و مشغول دل دادن و دل گرفتن بود.
بقول شاعربزرگوار بر لب زايند رود و يار و يك پياله جام و ... (اگر به كسي نگويي شاعرش خودم بودم فعلا مصراع اول را سرودم تا در فرصت مناسب مصراع دوم را بگويم)
وقتي فرصت را مناسب ديدم ، گفتم:
(( شما که همتون روزه هستيد(از اون حرفها بودا) هنوز هم که غذا از رستوان نيامده پس بيايد نماز را بخوانيم.))
دختر و پسرها اين بار راستي راستي داشتند از تعجب شاخ در مي آوردند
يك لحظه همه با تعجب به من نگاه كردند من هم تا كسي مخالفتي نكرده بود گفتم :
((تا غذا مي آورند اگر موافق باشيد نماز را بخوانيم که نماز که تمام شد زود افطار کنيم!))
خوشبختانه شير آب هم نزديک بود هيچ کس بهانه ايي براي وضونداشتن نمي توانست بگيرد. من هم سريع يک سنگ پيدا کردم و رفتم و جلو رو به قبله نشستم .چندتايي از بچه ها که مثبت تر بودند پشت سر من نشستند بقيه هم خوب ديدند اگر نيايند خيلي ضايع بازي است آمدند .
يکي از دختر ها كه فكر مي كرد خيلي زرنگ است گفت:
(( ما که نمي تونيم بيايم چون چادر نداريم.))
من هم گفتم :
((خانم ها اگر حجاب و پوششان کامل باشد بدون چادر هم مي شود نماز بخوانند)))
بالاخره بر هر شکلي بود نماز جماعت با حضور 60 نفر دوست دختر و دوست پسر هاي قرار اينترنتي برگزار شد
بين نماز سخنراني 6 ثانيه اي کردم که متن کامل سخنراني اين بود:
(بنام دوست که هرچه هست از اوست.سکوت-تفکر-حرکت)
بعد هم نماز را با سرعت 100 کيلومتر در ساعت نماز راخواندم(چون كيلومتر همراهم نبودتا 10 كيلومتر کم و زيادش را شما حلال كنيد)
جاتون خالي نماز که تمام شد غذا مفصل رفقاي اينترنتي هم از رستوران رسيد. سفره را انداختند وسط پارک و.... بقيه اش را نمي گويم چون مي ترسم وقت ناهار يا شام باشد و شما گرسنه باشيد و...تازه اخرش هم مي گوييد آخوند ها عجب غذاهايي مي خورند حالا من هر چي قسم بخورم اولا من مهمان بودم، دوما براي تبليغ دين پاي اين سفره نشسته بودم شما كه قبول نمي كنيد پس بهتر است در خماريش بمونيد تا خطري هم من را تهديد نكند!
اما بعد از شام يا همان افطار ،همه دختر و پسر ها دور هم حلقه زدند و نشستند و يکي يکي خودشان را معرفي مي کردند و يک چند دقيقه کوچولو صحبت مي کردند . که من فلان هستم من فلون هستم!
نوبت حاج اقا که رسيد، جلسه ساکت ساکت شد! همه نفس ها در سينه حبس شده بود کسي نفس نمي کشيد(شايد اگر مسابقه زير آبي در ان لحظه براي انها برگزار شده بود رکود جهان را تغيير مي دادند)
اين طوري شروع كردم:
(( مي خواهم از عشق هايي ارزشمندي که بين شما و دوست دختر و يا دوست پسرهايتان هست صحبت کنم))
اين ديگه از اون حرفها بودا . حالا ديگه راستي راستي کسي نفس هم نمي کشيد بعضي ها هم سرشون طوري آورده بودند جلو که مثلا حرف من را کاملا متوجه بشوند و يک وقت چيزي از اين صحنه هيجان انگيز از دست ندهند.
من هم ديدم تنور داغ است نان را چسباندم وادامه دادم:
((کي گفته عشق بده کي گفته .. اگر مي خواهيد عاشق بشويد بايد فلان شود... فرق دوست داشتن و عشق اين است که ... دل بستگي و وابستگي تفاوت دارد سرچشمه دلبستگي ... ))
سرتون را درد نيارم بحث که داغ داغ شد به دماي حدود 1800 درجه سانتيگراد بالاي صفر رسيد!
رابطه ي عشق به همسر و خيانت به همسر آينده در دوستي ها قبل از ازدواج را وارد بحثم کردموبه لطف امام رضا نتيجه گيري که مد نظرم بود تا ضرر ارتباطهاي اينگونه را برايشان باز كنم گرفتم.بقول بر وبچ تيرمان خورد وسط خال!
جالب اينکه صحبت من قرار بود در حد دو دقيقه مثل ديگران باشد به اصرار خودشان تا نيم ساعت الي 45 دقيقه افزايش پيدا کرد تازه آخرش يادشون رفته بود كه اول آمدنم چپ چپ نگاهم مي كردند . حالا هر چي مي خواستم بروم نمي گذاشتند. به سختي گفتم بابا من خودم جلسه و منبر دارم نمي توانم بيشتر از اين باشم.
بعداز حرفهاي من بچه ها دور من ريختند و يکي يکي و در هم بر هم سوال مي کردند وبراي مشاوره از من اي دي گرفتند و بيش از نصف افراد هم شماره تلفن گرفتند و تا مدتها بعد از ان جلسه علاوه بر تماس تلفني آنها و و در خواست راهنمايي با ايميل و اينترنت ، چند نفري هم حضوري آمدندو مشاوره گرفتند.
شايد مخالف اينگونه حضور روحاني و اينگونه امر به معروف و نهي از منکر من باشيد شايد اگر جاي من بودي اولش برخورد تند با اينگونه افراد و ارتباط آنها مي کردي. اما اين را بدان که اگر اينکار مي کردي حتي اگر موفق مي شديدجلسه را خراب كنيد. اثري همچون تنفر نسبت به دين ايجاد مي شد.(نوشته شده توسط حاج آقا داوود نژاد)
چیه شماهم تعجب کردید؟کاش شهرکرد یه حاج آقا به این مشتی داشت
بنظرمن همچین چیزعجیب غریبی نیست من خودم حاج آقاهایی رودیدم که ته خط باحال بودنن
یکیشون نیس حالا که این همه جوون هس بیاد بشینه پای درد و دلشون.کو پس چرا من نمیبینم.آره قبلن تو مدرسه میاوردن.من 2 تاشون رو دیدم ولی الان که نیاز بیشتری به مشاوره شون داریم کوشون؟معرفی کنید؟
شهرکردم حاج اقای مشتی داره
کی