نا امیدی چرا ......................
نا امیدی چرا ......................
نا امیدی چرا
وقتي هنوز كتابهاي زيادي هست كه نخوانده ايم
وقتي راه هاي زيادي هست كه نرفته ايم
وقتي چيزهاي زيادي هست كه نياموخته ايم
نا امیدی چرا
وقتي كارهاي زيادي هست كه مي توانيم انجام دهيم
وقتي كساني به نيروي عقل و توان بازوي ما نيازمندند
نا امیدی چرا
وقتي نيروي عشق در قلب ماست
وقتي دلمان مي تپد برا ي كساني كه دوسشان داريم
براي سرزميني كه متعلق به ماست
نا امیدی چرا
وقتي انديشه هاي بزرگ درسر داريم
وقتي آرزويمان جهاني آباد و آرام است
نا امیدی چرا
وقتي كه مي دانيم كه تنها نيستيم
وقتي مي دانيم كساني منتظرمان هستند
وقتي مي دانيم كساني چشم اميدشان به ماست
نا امیدی چرا
وقتي مي توانيم افكارمان را بنويسيم
يا نقاشي كنيم
وقتي مي توانيم بسازيم
وقتي قدرت خلاقيت در ماست
نا امیدی چرا
وقتي مي توانيم شادي ها وغم هايمان را با ديگران تقسيم كنيم
وقتي مي توانيم سنگي را از راه كسي برداريم
وقتي مي توانيم با مهر خود دلي را شاد كنيم
نا امیدی چرا
وقتي مي توانيم صداي خنده و بازي بچه ها در كوچه را بشنويم
وقتي مي توانيم برق اميد را در چشمان درخشان شان ببينيم
نا امیدی چرا
وقتي چشمه ها مي جوشد
رودها جاري است
خورشيد مي تابد
و روز از پي شب مي آيد
نا امیدی چرا
وقتي هنوز باران مي بارد
باد مي وزد
بهار مي آيد
زمين سبز مي شود
و درختان بار مي دهند
وقتي هنوز كتابهاي زيادي هست كه نخوانده ايم
وقتي راه هاي زيادي هست كه نرفته ايم
وقتي چيزهاي زيادي هست كه نياموخته ايم
نا امیدی چرا
وقتي كارهاي زيادي هست كه مي توانيم انجام دهيم
وقتي كساني به نيروي عقل و توان بازوي ما نيازمندند
نا امیدی چرا
وقتي نيروي عشق در قلب ماست
وقتي دلمان مي تپد برا ي كساني كه دوسشان داريم
براي سرزميني كه متعلق به ماست
نا امیدی چرا
وقتي انديشه هاي بزرگ درسر داريم
وقتي آرزويمان جهاني آباد و آرام است
نا امیدی چرا
وقتي كه مي دانيم كه تنها نيستيم
وقتي مي دانيم كساني منتظرمان هستند
وقتي مي دانيم كساني چشم اميدشان به ماست
نا امیدی چرا
وقتي مي توانيم افكارمان را بنويسيم
يا نقاشي كنيم
وقتي مي توانيم بسازيم
وقتي قدرت خلاقيت در ماست
نا امیدی چرا
وقتي مي توانيم شادي ها وغم هايمان را با ديگران تقسيم كنيم
وقتي مي توانيم سنگي را از راه كسي برداريم
وقتي مي توانيم با مهر خود دلي را شاد كنيم
نا امیدی چرا
وقتي مي توانيم صداي خنده و بازي بچه ها در كوچه را بشنويم
وقتي مي توانيم برق اميد را در چشمان درخشان شان ببينيم
نا امیدی چرا
وقتي چشمه ها مي جوشد
رودها جاري است
خورشيد مي تابد
و روز از پي شب مي آيد
نا امیدی چرا
وقتي هنوز باران مي بارد
باد مي وزد
بهار مي آيد
زمين سبز مي شود
و درختان بار مي دهند
نا امیدی چراا.... وقتی پاییز در راه است........... وقتی خش خش برگ های نارنجی زیر پایت حس می شود... و قطرات زلال باروون......روی گونه ات....