داستان های پروردگار

داستان های پروردگار

خلوت با خدا • 1393/06/12 @mahsa1370
داستان های پروردگار
درد و دل سوسک با خدا

گفت : کسی دوستم ندارد می دانی که چقدرسخت است .. اینکه کسی دوستت نداشته باشد ؟

تو برای دوست داشتن بود که این جهان را ساختی ..حتی توهم بدون دوست داشتن ...

خدا هیچ نگفت.

گفت به پاهایم نگاه کن !ببین چقدر چندش آور است

چشم ها را آزار میدهم...

دنیارا کثیف میکنم آدم هایت از من میترسند

مرا می کشند برای اینکه زشتم زشتی جرم من است

خدا هیچ نگفت.

گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست

مال گل ها و پروانه هاست ..

مال قاصدک ها ..مال من نیست

خدا گفت :

چرا مال تو هم هست

خدا گفت: دوست داشتن یک گل دوست اشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست

اما دوست داشتن یک سوسک دوست داشتن تو کار دشواری است

دوست داشتن کاریست اموختنی و همه کس رنج اموختن را نمیبرد

ببخش کسی را که تورا دوست ندارد

زیرا که هنوز مومن نیست

زیرا که هنوز دوست داشتن را نیاموخته او ابتدای راه است.

مومن دوست میدارد همه را دوست میدارد

زیرا همه از من است و من زیبایم

چشم های مومن چیزی جز زیبایی نمیبیند

زشتی در چشم هاست

در این دایره هر چه هست نیکوست

آن که بین افریده های من خط کشید شیطان بود

شیطان مسئول فاصله هاست

حالازیبای کوچکم .. نزدیکتر بیا و غمگین نباش