دفتر یادگاری دابا

دفتر یادگاری دابا

بحث و گفتگوی آزاد • 1393/06/07 @musi0011
دفتر یادگاری دابا
خوب من سر یه فرست مناسب پستی که گذاشته بودم برای خداحافظی رو می زارم شایدم نرفتم ولی می زارم که یادگاری بمونه
پس فردا منتظر باشید
خیلی وقت است نوشتن راکنارگذاشته ام...
اماامشب دلم به یادروزهای قبل ترازقبل دوست داردبنویسد...
دوست داردخیلی چیزهارابنویسدخیلی چیزهااما...
امادیگرانگشتانم نای نوشتن ندارند
دیگراحساساتم یاری ام نمیکندبرای نوشتن
اگربدمینویسم بدانیدخوب نوشتنم ازیادرفته است
امشب دوست ندارم باکسی حرف بزنم
دلم میخواهدبنویسم ازچه؟نمیدانم!فقط میخواهم بنویسم
هان موضوع انشای دبستانم
"زمستان"
برف،برف،برف
این روزهادلم برف میخواهد
هوای سرد
شال وکلاه پشمی
دست های بی حس
لُپ های سرخ
لبوهای داغ گاری ها
چای داغ پشت پنجره
بوی نفت بخاری نفتی ها
گرمای داغ کُرسی مادربزرگ
آتش سرخ کُرسی
اماالان بهاراست
زمین سبزسبز
شال وکلاه پَر
دست های بی حس پَر
سرمای زمستان پَر
ننه سرماپَر
روزهای خوش من پَر
تکرارمیکنم روزای خوش من پَر...
اینم یادگاری من حالا اگه موندم یا نموندم داشته باشید

سلام به رسم همیشگی وخداحافظ برای مدت نامعلومی

این دنیای مجازی خیلی چیزارو به من یاد داد و با خیلی از دوستان خوب اشنا شدم مخصوصا دابا


و دابایی هاش
.

هرچند دلم واسه اونایی که نه دیده بودمشون ونه میشناختم تنگ میشه (اونایی رو هم که دیده بودمو


میشناختم همین طور
)

حتما مهربانی شما دوستان رو در بقچه قلبم می پیچم و هر روز چراغ خاموش وبی صدا یه سری بهتون


میزنم
.

اگه دلخورید ببخشید وحلال کنید دیگه.

از همه دوستان که توی این مدت بودن ونیستن نهایت تشکر رو می کنم بابت دل گرمی هاشون


از بابت پست ها و کامنت هام چیزی به دل نگیرید همشون من باب شوخی بوده.

تمام خوبی ها و خوشی ها برای شما دوستان عزیز

برای من لبخند شما کافیست .


خدا نگهدار تا عبوری دوباره تنها سبزی شمارو آرزو می کنم.

(تنها ترین سردار)



این پست صرفا جهت یادگاری میباشد نه خداحافظی

چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم که شاید رفتم شاید هم نرفتم گفتم حالا که همنچین فرصتی هست یه چیزی بنویسم یادگاری بمونه ازم که اگه هم نیومدن نامه خدافظی رو نوشته باشم
29 تیر 1391 روزی بود که عضو دابا شدم

صبح روز پنجشنبه 29 تیر 91 با یکی از دوستام رفتیم جشن افتتاحیه دابا

اون موقع هیچکس رو نمیشناختم همه قیافه ها برام نا آشنا بود اما همون موقع حس خوبی نسبت به دابا و کاربراش پیدا کردم

جشن خیلی خوب بود و خوش گذشت

عصر همون روز عضو دابا شدم

اون موقع سنم 16 بود فکر نمی کردم اینقد دابا برام عزیز بشه که چندین سال همیشه به فکرش باشم و حضورش تو زندگیم تا این حد پر رنگ بشه

تا این حد پر رنگ بشه که شریک زندگیم رو تو این محیط پیدا کنم

تا این حد پر رنگ بشه که صمیمی ترین دوستای زندگیم رو اینجا پیدا کنم

تا این حد پر رنگ بشه که نتونم ازش دل بِکنم

من دابا رو به چشم یه شبکه اجتماعی مثل فیسبوک و غیره نمیبینم

من با دابا زندگی کردم

شیرین ترین روزای زندگیم با دوستای داباییم بوده

خاطراتی از دابا دارم که هیچ وقت فراموششون نمی کنم

اسمش رو که میبینم یا میشنوم حس خاصی پیدا می کنم

شاید یه روزی دیگه نشد بیام دابا اما اطمینان دارم تا آخر عمرم اسم دابا تو ذهن و قلبم خواهد بود