او خداي كيست
او خداي كيست
نانوايي شلوغ بود و چوپان مدام اين پا و اون پا ميكرد...
نانوا به او گفت: چرا اينقدر نگراني؟...
گفت: گوسفندانم را رها كرده ام و آمده ام نان بخرم، ميترسم گرگها شكمشان را پاره كنند!...
نانوا گفت: چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده اي؟...
گفت: سپرده ام... اما او خداي \"گرگها\" هم هست!!!
نانوا به او گفت: چرا اينقدر نگراني؟...
گفت: گوسفندانم را رها كرده ام و آمده ام نان بخرم، ميترسم گرگها شكمشان را پاره كنند!...
نانوا گفت: چرا گوسفندانت را به خدا نسپرده اي؟...
گفت: سپرده ام... اما او خداي \"گرگها\" هم هست!!!