واسه دل خودم
واسه دل خودم
دقیقا حرف وحال روز منه
یه دوشـ آبــــــ گرمـــــ... یه لباسـ راحــتـ... یه موسیقی ملایمـ... به درکــــ که خیلی از مشکلات حل نمیشهـ...
چه ساده بود، دلم
چه تنها بود، دلم
آه، که چه عاشق بود، دلم
ای بی وفای نشسته در کنج قلب عاشقم
مرا ببین، دیگر چیزی برایم به نام قلب،روح،عشق و احساس باقی نمانده مرا ببین، که چقدر حقیر شده ام که تنها خودت با بودنت میتوانی!کمی، تنها کمی مرهمی، بر دل زخم خورده ام بگذاری!
میبینی ،من همانم!همان آهوی زیباروی تک شهرزاد قصه های هزارویک شبت، که نمیدانست مجنون رویاهایش،فرهاد بی مثالش، تنها برای هزارویک شب خریدارش بود نه بیشتر!!!!نه بیشتر.......
چه تنها بود، دلم
آه، که چه عاشق بود، دلم
ای بی وفای نشسته در کنج قلب عاشقم
مرا ببین، دیگر چیزی برایم به نام قلب،روح،عشق و احساس باقی نمانده مرا ببین، که چقدر حقیر شده ام که تنها خودت با بودنت میتوانی!کمی، تنها کمی مرهمی، بر دل زخم خورده ام بگذاری!
میبینی ،من همانم!همان آهوی زیباروی تک شهرزاد قصه های هزارویک شبت، که نمیدانست مجنون رویاهایش،فرهاد بی مثالش، تنها برای هزارویک شب خریدارش بود نه بیشتر!!!!نه بیشتر.......
ﺑﮧ ﺳﻼﻣﺘﮯﻣﻦ ... ﻣﻨﮯ ﮐﮧ ﺑﺎ ﺳﻦ ﮐﻤﻢ،ﮐﺜﺎﻓﺖﮐﺎﺭﯾﺎﯾﮧﺩﻧﯿﺎﺭﻭ ﺩﯾﺪﻡ ... ﻣﻨﮯ ﮐﮧ ﺗﻮ ﺍﻭﺝ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﮯﻟﺒﺨﻨﺪﺯﺩﻡ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺧﻮﺑﻢ ... ﺁﺭﻩ ﻣﻦ،ﻣﻨﮯ ﮐﮧ ﺍﺯﺩﻭﺳﺘﺎﻡﺯﯾﺎﺩ ﺿﺮﺑﮧ ﺧﻮﺭﺩﻡ ... ﻣﻨﮯ ﮐﮧ ﻫﺮ ﺧﺮﮮ ﺍﺯﺟﺎﺵﺑﻠﻨﺪ ﻣﯿﺸﮧ،ﺩﺧﺎﻟﺖ ﻣﮯ ﮐﻨﮧ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ... ﻣﻨﮯﮐﮧ ﺗﻮﺩﻧﯿﺎﮮ ﻣﺠﺎﺯﮮ ﻭ ﻭﺍﻗﻌﮯ،ﮐﻠﮯ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡﺍﻣﺎ ... ﮐﺴﮯ ﻧﺨﻮﺍﺳﺖ ﭘﺸﺘﻢﻭﺍﯾﺴﮧ ... ﻣﻨﮯ ﮐﮧ ﺧﯿﻠﯿﺎﺭﻭ ﺁﺭﻭﻡ ﮐﺮﺩﻡ،ﺍﻣﺎ هﯿﭽﻮﻗﺖﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯿﻤﻮ ﺑﺮﻭﺯ ﻧﺪﺍﺩﻡﻭﺍﮔﺮ ﺑﺮﻭﺯ ﺩﺍﺩﻡ ﮐﺴﮯ ﻣﻨﻮﺁﺭﻭﻡ ﻧﮑﺮﺩ...!
ﺑﮧ ﺳﻼﻣﺘﮯ خودم و دلم.....
ﺑﮧ ﺳﻼﻣﺘﮯ خودم و دلم.....
من درد می کشم،
تو اما چشمانت را ببند...!
سخت است بدانم می بینی و بی خیالی...
تو اما چشمانت را ببند...!
سخت است بدانم می بینی و بی خیالی...
تنهــایـم
اما دلتنگ آغــوشی نیستــم...
خستــه ام
ولـی به تکیـه گـاه نمـی اندیشــم...
چشــم هـایـم تـر هستنــد و قــرمــز
ولــی رازی نـدارم...
چــون مدتهــاست دیگــر کسی را"خیلــی" دوست ندارم
ای وااااای ببخشیدعزیزم خواستم رای مثبت بزنم اشتباه شد...نوشته ات واقعاقشنگ بودخانمی
یادته اون روز برفی
وسط فصل زمستون
تو پریدی پشت شیشه
من زدم از خونه بیرون
یادته اشاره کردی
آدمک برفی بسازم
واسه ساختنش رو برفا
هرچی که دارم ببازم
گوله گوله برف سرد و
روی همدیگه می چیدم
شاد و خندان بودم انگار
که به آرزوم رسیدم.....
وسط فصل زمستون
تو پریدی پشت شیشه
من زدم از خونه بیرون
یادته اشاره کردی
آدمک برفی بسازم
واسه ساختنش رو برفا
هرچی که دارم ببازم
گوله گوله برف سرد و
روی همدیگه می چیدم
شاد و خندان بودم انگار
که به آرزوم رسیدم.....
پشتـــــ این چشمـــ ها …
ابرها درگــــیرند …
و منـــــ …
کنار خنده هایتــــــ می مانمـــــ …
در اینــــ دقایقــــ دلتنگیـــــ …
ابرها درگــــیرند …
و منـــــ …
کنار خنده هایتــــــ می مانمـــــ …
در اینــــ دقایقــــ دلتنگیـــــ …
هیـــــچوقت کســی رو پــس نــزن کــه
دوستــ♥ ــت داره ... مراقــــــبته ...
و نگرانــــــــــــت میشــه.....
چـــون یــک روز بیــدار میشـــی و میبینــی ...
مـــــــــاه رو از دســــت دادی ...
وقتــی که داشــتی ســـــــتاره ها رو میشـــمردی ......!