زن که باشی....!(فروغ فرخزاد
زن که باشی....!(فروغ فرخزاد
زن که باشی...
ترسهای کوچکی داری!
ازکوچه های بلند،ازغروب های خلوت
واز خیابانهای بدون عابر میترسی!...
ازصدای موتور سیکلت ها ودوچرخه هایی که بی هدف درکوچه پس کوچه ها میچرخند،میترسی...!
ازبوق ماشینهایی که ظهر تابستان های گرم جلوی پایت ترمز میکنند،
وتو فقط چهره ی آدمهایی را میبینی،که در چشم هایشان حس نوع دوستی موج میزند...
زن که باشی...
مهربانی ات دست خودت نیست!خوب می شوی با آنان که چندان با تو خوب نبوده اند؛
دلرحم میشوی حتی درمقابل آنهایی که چندان رحمی به تو نداشته اند...
زن که باشی...
درباره ات قضاوت میکنند؛
درباره ی لبخندی که بی ریا نثار هر احمقی کردی...
درباره ی زیبایی ات!...که دست خودت نبوده و نیست!!!
درباره ی تارهای مویت...
که بی خیال از نگاه شک آلوده ی احمق ها از روسری بیرون ریخته اند!!!
درباره ی روحت،جسمت،درباره ی تو و زن بودنت،عشقت،قضاوت میکنند...!!!
ترسهای کوچکی داری!
ازکوچه های بلند،ازغروب های خلوت
واز خیابانهای بدون عابر میترسی!...
ازصدای موتور سیکلت ها ودوچرخه هایی که بی هدف درکوچه پس کوچه ها میچرخند،میترسی...!
ازبوق ماشینهایی که ظهر تابستان های گرم جلوی پایت ترمز میکنند،
وتو فقط چهره ی آدمهایی را میبینی،که در چشم هایشان حس نوع دوستی موج میزند...
زن که باشی...
مهربانی ات دست خودت نیست!خوب می شوی با آنان که چندان با تو خوب نبوده اند؛
دلرحم میشوی حتی درمقابل آنهایی که چندان رحمی به تو نداشته اند...
زن که باشی...
درباره ات قضاوت میکنند؛
درباره ی لبخندی که بی ریا نثار هر احمقی کردی...
درباره ی زیبایی ات!...که دست خودت نبوده و نیست!!!
درباره ی تارهای مویت...
که بی خیال از نگاه شک آلوده ی احمق ها از روسری بیرون ریخته اند!!!
درباره ی روحت،جسمت،درباره ی تو و زن بودنت،عشقت،قضاوت میکنند...!!!