ماجرای من وپشه(تا اخر بخونش جالبه)
اتاق‌های اصلی مطالب جالب، تفریح و سرگرمی لطیفه و لبخند ماجرای من وپشه(تا اخر بخونش جالبه)
آرشیو تاپیک

ماجرای من وپشه(تا اخر بخونش جالبه)

لطیفه و لبخند • 1393/05/22 @tabasoom
ماجرای من وپشه(تا اخر بخونش جالبه)
چند وقت پيش يه شب ، داشتم ميخوابيدم که يهو يه پشه اومد صاف نشست

نوک دماغم !

يه نيگا بهش انداختمو گفتم : سلام

گفت : عليک ..

گفتم : چيه؟

گفت: ميخوام نيشت بزنم

گفتم : بيخيال ... اين دفه رو کوتا بيا

گفت: تو بميري راه نداره . گشنمه .

گفتم : الان ميتونم با مشتم لهت کنم .

گفت : خودتم ميدوني که تا بياي بزني جا خالي دادمو مشتت ميخوره وسط دماغت !

به نظر حرفش منطقي ميومد !

گفتم : خيلي پستي

..ي دفه آهي بلند از ته دلش کشيد و ساکت شد ...

گفتم چي شد؟؟

گفت : حاضري ؟

گفتم: تا جوابمو ندي نميذارم بزني ...

وقتي اصرارمو ديد . دستمو گرفت و گفت : دنبالم بيا

گفتم کجا؟؟؟

گفت: مگه نميخاي جواب سوالتو بدوني ؟پس هيچ نگوو و دنبالم بيا

...ازجام بلند شدم و باهمديگه راه افتاديم و رفتيم رفتيم و بازهم رفتيم...

گفت: هنوزم اصرار داري بدوني يا همينجا کارو تموم کنم ؟؟

گفتم : اينهمه راه اومدم تا جواب سوالمو بگيرم ... بريم

يهو يه لبخند زد و با دست زد به پشتم و گفت: اين پشتکارته که

منو کشته !

راستش از شما چه پنهون ،يه جورايي ازش خوشم اومده بود .

به اين فکر ميکردم که اونقدا هم بچه بدي نيس !

تو اين فکرا بودم که يهو گفت : آهاااي خانوم .ريسيديم !

گفتم : خب

گفت :خب که خب .

گفتم : زهر مااار ..پس جواب سوالم چي شد؟؟

يهو ديدم اشک تو چشماش حلقه زد و سرشو انداخت پايين !

گفتم :چيه ؟

گفت : اين سوراخو که ميبيني توش زنو بچم زندگي ميکنه !

اونشبي که يه پيف پاف خالي کردي تو اتاقت يادت مياد ، لعنتي؟؟

گفتم : آرره .چطور ؟؟

گفت: زن من اونشب اومده بود تو اتاقت . ولي توئه نامرررد با اون زهرماري

که به خوردش دادي اونو افليج کردي . الان من موندم و 70 ، 80 تا بچه قد و نيم قد و يه زن افليج !!

اونم به اين خاطرکه توئه لعنتي حاضر نبودي يه چيکه از اون خونتو به ما بدي !!

سکوت سنگيني بينمون برقرار شد !

بغضي تلخ داشت گلومو فشار ميداد . راسشو بخوايد ديگه طاقت نيووردمو زدم زير گريه ........

از فرداي اونشب ما باهم شديم عين دوتا دوست خوب .

هرشب مياد پيشمو تا دلش ميخاد ميذارم خون بخوره .

راستش خودش حد و حدودشو ميدونه و هيچوقت سواستفاده نميکنه !

حال زنشم خدارو شکر روز به روز داره بهتر و بهتر ميشه !

تا اينکه ديشب ديدم دوتايي با زنش که يه عصا زير بغلش داشت

اومدن پيشم ..

جاي همگي خالي ..

دوتاييشون نشستن رو دماغم و گفتن : بزنيم ؟؟

منم خنديدمو گفتم :

هرچقد دلتون ميخايد بزنيد .خوش باشيد ...

يعني واقعا تا آخر نشستي خوندي ؟

خیـــــــــــــلي بيکاري!!! {-172-}