خاطره از کلاس اول دبستان ...
خاطره
سر کلاس نشسته بودیم و خانم معلم (خانم رحمانی) مشغول درس دادن بودن...یکی از رفیقام نیمکت آخر بود و منم نیمکت جلوییش...واسه اینکه با هم حرف بزنیم من هی برمیگشتم و با رفیقم صحبت میکردم تا اینکه بالاخره خانم رحمانی دید و هر دوی ما رو احضار کرد... ما رو فرستاد کلاس بغلی واسه تنبیه. کلاس بغلی ما کلاس دوم بودن و مشغول امتحان جمله سازی...اقا ما رو بردن نشوندن سر جلسه امتحان...مایی که هنوز الف و ب رو بلد نبودیم چه میدونستیم جمله چیه...الکی یه چیزایی می نوشتم و هی پاک میکردم تا برگه ام سیاه شد(از بس نوشتم و پاک کردم).خانم کلاس دومی ها (خانم کبیری) اومد بالا سرم و دید که چیکار کردم چنان زد پس کله ام که هیچوقت اون صحنه رو یادم نمیره....خلاصه فهمیدیم که اینجا مدرسه س و خونه خاله نیست...
راستی داداشم کلاس دوم بود و اتفاقا سر همون کلاس بود بعدش کلی بهمون خندید :))
راستی داداشم کلاس دوم بود و اتفاقا سر همون کلاس بود بعدش کلی بهمون خندید :))
من لهجه ی غلیظ اصفهانی داشتم چون اونجا به دنیا اومدم و چند سال اول زندگیم رو اونجا گذروندم.خانم گفت هرجوری حرف میزنید باید کلمه ها رو هم اونجور بنویسید.آقا از قضا ماهم امتحان جمله سازی داشتیم اولین امتحان زندگیمون بود با لهجه غلیظ اصفهانی نوشتم.قسمت املا بدون اشتباه ولی... امتحانمو شدم 10.خانممون صدا زد زیر 15 بیان بایستن اینجا (فکرکردم میخواد نصیحتم کنه)بدون ترس رفتم اما یه خط کش هم خوردم ولی غرورم اجازه نداد گریه کنم تازه اخم کردم به خانمو نشستم.همین باعث شد که چنان باهام کارکردن دبیرا تا لهجه اصفهانی یادم رفت.ولی انشام تا دبیرستان عالی بودو همیشه به همایشا دعوت میشدم.خانم یادگاری دبستان زینب
هیچوقت نتونستم حروف الفبا رو به تربیب بگم هیچوقت نتوستم حرف " ی" رو بنویسم
منم یبار مشقامو ننوشتم میدونید ک اون موقع چقد باید مشق شب مینوشتیم مثل الآن بود معلمونم تقصیرخودش بود تکلیفامونو دیرب دیر نگاه میکرد منم ی مدت قصر در رفتم تا اینکه ی روز اومد تکلیفارو نگاه کنه منم همه رو تلنبار کرده بودم چشمتون روز بد نبینه من اون روز یک کتک حسابی نصیبم شد تازه ب مامانم شکایت کرده بود از مدرسه ک اومدم ی شیفت دیگه کتک کاری داشتم چقد معلما اون زمان بی رحم بودن