عاشقـــــــــــــــ♥♥ــــــــــــــــــانه ها
اتاق‌های اصلی شهرها ، اجتماعی و مذهب عشق عاشقـــــــــــــــ♥♥ــــــــــــــــــانه ها
آرشیو تاپیک

عاشقـــــــــــــــ♥♥ــــــــــــــــــانه ها

عشق • 1393/05/10 @abnoos
عاشقـــــــــــــــ♥♥ــــــــــــــــــانه ها

دختر و پسر که روزي همديگر را باتمام وجود دوست داشتن

بعد از پايان ملاقاتشون با هم سوار يه ماشين شدند

و آروم کنارهم نشستن

دخترميخواست چيزي را به پسر بگه ولي روش نميشد

پسر هم کاغذي را آماده کرده بود

که چيزي را که نميتوانست به دختر بگويد در آن نوشته شده بود

پسر وقتي ديد داره به مقصد نزديک ميشه کاغذ را به دختر داد

دختر هم از اين فرصت استفاده کرد و حرفش را به پسر گفت

که شايد پس از پايان حرفش

پسر از ماشين پياده بشه و ديگه اون را نبينه

دختر قبل از اين که نامه ي پسر را بخواند

به اون گفت :ديگه از اون خسته شده

ديگه مثل گذشته عشقش را نسبت به اون از دست داده


و الان پسری پيدا شده که بهتراز اونه

پسر در حالي که بغض تو گلوش بود

و اشک توي چشماش جمع شده بود


با ناراحتي از ماشين پياده شد

در همين حال ماشيني به پسر زد و پسردرجا مــُرد

دختر که با تمام وجود در حال گريه بود

ياد کاغذي افتاد که پسر بهش داده بود

وقتي کاغذ رو باز کرد پسر نوشته بود

ســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام دوست من
سلام به همۀ اونهایی که دوستشون داریم و نمی‌دونند
سلام به همۀ اونهایی که دوستمون دارند و نمی‌دونیم
سلام به همۀ اونهایی که می‌دونند دوستشون داریم
سلام به همۀ اونهایی که می‌دونیم دوستمون دارند
سلام به همۀ اونهایی که یه روز اشتباهی دوستشون داشتیم
سلام به همۀ اونهایی که هنوز اشتباهی دوستمون دارند
سلام به همۀ اونهایی که نشد پا به دنیای ما بذارند، و اگر می‌شد، چقدر دوستشون داشتیم
سلام به همۀ اونهایی که قسمت نبود پا به دنیاشون بذاریم و اگر می‌شد، شاید خیلی دوستمون می‌داشتند
سلام به همۀ اونهایی که دوستمونند
سلام به همۀ اونهایی که شاید دوستمون باشند
سلام به همۀ اونهایی که شاید یه روز دوستمون بشن
سلام دوست من .
همیشه در عجب بودم که چرا در جاده ی عشق پابه پایم نمی امدی حتی وقتی آهسته و پیوسته میرفتم امروز فهمیدم ریگی که در کفشت بود تو را می آزرد ...!!!!