داستان خیانت 2...!!!

داستان خیانت 2...!!!

دوست داشتن • 1392/03/27 @ahmadrezahf
داستان خیانت 2...!!!

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به او گفت :
- می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :
- نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :
- نامش سامانتا است و در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید و گفت :
- من متاسفم به جهت این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :
- مادر من می خواهم ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :
- نگران نباش پسرم . تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی . چون تو پسر او نیستی . . .
دوست عزیز این داستان ها یه جورایی ترویج بی بند و باریه
ممنون میشم از این داستان ها نذارید
چه اشکالی داره به جاش داستان های آموزنده بذارین

باآقای عباسی موافقم....
می دونم که نا خواسته است.wink
سلام ممنون از اینکه نظر میدید...
خواهش میکنم.
نا سلامتی من معاون این گروه هستم.
ضمنا داستان خیانت 1 رو به دلیل داشتن صحنه های روم به دیواری حذف کردم ولی این یکی رو تذکر دادم.

نفرت
گاهی تو اوج تنفر و عصبانیت یهو یادت میوفته که :"عاشقشی.....