خدایا،امروزهم مثل همه روزهای دیگرخورشیدطلوع کردوروزآغازشد،،ومن فرصتی برای زیستن،، سپاس تورا،،توفرصت
این روزها بیشتر هوای یه دوست رو می کنم و بیشتر چشمام رو دور و برم تاب می دم تا بتونم کسی رو
پیدا کنم که باهاش باهام صادق باشم اما اونقدر بد بین شدم به همه که همه رو از یه چشم می بینم و
نمی خوام قبول کنم که همه مثل هم نیستن حتی پازلی رو هم که واسه ی نرفتن تو فکر خریده بودم
نتونست کمکم کنه و ناتموم مونده این روز ها همه منو با انگشت نشون می دن و می گم آره همونه می بینی
بیچاره چقدر غمگینه داره آب میشه چشماش رو ببین پای چشماش گود رفته وا ... دیدی آره دیدم اه از این
آدما که انگار جزء دخالت تو زندگیه دیگران کار دیگه ای ندارن مامانم میگه لیدا چرا تو اینطوری ضعیف
شدی اما هیچ کس از دل خون من خبر نداره و نمی فهمه منم ازشون توقعی ندارم چون جای من نیستپن پس موردی نیست
خدایا کمدم پر از نا مه هایی است که شب تا صبح دیوانه وار برایت می نویسم
آیا آنان هم می روند جزء بایگانی های نامه های دیگه ات تو خدای منی و با همه ی خدا های دیگر متفاوتی
برایت از سر در گمی هایم نوشته ام از آرزو هایم از تنهایی هام از خیانت ها و از همه چیز چقدر آدم ها پست
و کوچک شده اند ناتوان آیا روزی حوا گمان می برد که نسل سوخته ای داشته باشد که همه به خودکشی
فکر می کنند و غمگین اند آیا گمان می برد چه ظلمی در حق آدمیان میشود من در این شهر غم دیوانه وار
صدایت می کنم برایت می نویسم به یادت روزگار را سپری می کنم آیا من می توانم همانند زلیخاه عاشقت
شوم و دیگر به یوسف نیاندیشم کمکم کن که امروز بیشتر از دیروز و فرداها بیشتر از امروزها به تو نیاز دارم
به من زیستنی عطا کن که در لحظه ی مرگ
بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است
حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم..