کودک و مادر
کودک و مادر
کودکی شش ساله مادرش را بر روی تخت بیمارستان دید و دکترش گفت تا چند وقت دیگر زنده نمی ماند ... کودک سوال کرد چند وقت دیگر ؟ دکتر گفت پاییز ... بچه گفت پاییز یعنی چه روز ؟ دکتر گفت وقتیکه برگهای درختان می ریزد ... بچه خانه آمد و نخ و سوزن برداشت، رفت تا تمام برگ های شهر را به درختان بدوزد ...
برادرای شیطون
یکی بود یکی نبود، دو تا برادر شیطون بودن که به خاطر شیطنت و شلوغیشون یه محل از دستشون شاکی بود...
دیگه هر جا که خرابکاری می شده همه می دونستن زیر سر این دوتاست...
خلاصه ی کار، پدر و مادر این دو نفر صبرشون تموم میشه و کشیش محل رو میارن و میگن: " خواهش می کنیم این بچه های ما رو نصیحت کنید؛ پدر همه رو در آوردن! " کشیشه میگه: " باشه، ولی یکی یکی بیاریدشون که راحت تر باهاشون صحبت کنم و مشکلی پیش نیاد. " خلاصه، اول داداش کوچیکه رو میارن. کشیشه ازش می پرسه: پسرم! آیا میدونی خدا کجاست؟ پسره جوابشو نمیده و همین جور در و دیوار رو نگاه می کنه... باز ازش می پرسه: "پسر جان! میدونی خدا کجاست؟ " ولی دوباره پسره به روش نمیاره... در نهایت دو سه بار کشیشه همین سوالو می پرسه و پسره هم به روش نمیاره...! آخرش کشیشه شاکی میشه و داد می زنه: بهت گفتم خدا کجاست؟! پسره می زنه زیر گریه و به سمت اتاقش فرار می کنه و در رو هم پشتش می بنده! داداش بزرگه ازش می پرسه: چی شده؟؟؟!!! پسره میگه: بدبخت شدیم!! خدا گم شده، همه فکر می کنن ما برش داشتیم...