پسر جان زلـیـخـا زیاده ، تو ” یـوسـف ” باش…!!!
پسر جان زلـیـخـا زیاده ، تو ” یـوسـف ” باش…!!!
پدرم مرد دانایی بود ، گه گداری پندم میداد
همیشه میگفت :
پسر جان مبادا با آبروی کسی بازی کنی
مبادا دختر مردم بشه چرک نویس احساساتت
مبادا دختری رو دلبسته خودت کنی و فرداها نتونی جوابگو باشی
یک روز در جواب همه ی نصیحت هاش ، نیشخندی زدم و گفتم :
ای بابا ؛ دوره ی این حرفا گذشته
دخترای این دوره زمونه خودشون چراغ سبز میدن
خودشون دلشونه…
خودشون از خداشونه…
پدرم تو چشمام نگاه کرد و گفت :
پسر جان زلـیـخـا زیاده ، تو ” یـوسـف ” باش…!!!
همین که این جمله رو شنیدم
مو به تنم سیخ شد
زبونم بند اومد
دیگه هیچ جوابی نداشتم که بدم
واقعا هم حق میگفت
همیشه زلـیـخـا زیاد بوده و هست ؛
اون منم که باید ” یـوسـف ” باشم…..
همیشه میگفت :
پسر جان مبادا با آبروی کسی بازی کنی
مبادا دختر مردم بشه چرک نویس احساساتت
مبادا دختری رو دلبسته خودت کنی و فرداها نتونی جوابگو باشی
یک روز در جواب همه ی نصیحت هاش ، نیشخندی زدم و گفتم :
ای بابا ؛ دوره ی این حرفا گذشته
دخترای این دوره زمونه خودشون چراغ سبز میدن
خودشون دلشونه…
خودشون از خداشونه…
پدرم تو چشمام نگاه کرد و گفت :
پسر جان زلـیـخـا زیاده ، تو ” یـوسـف ” باش…!!!
همین که این جمله رو شنیدم
مو به تنم سیخ شد
زبونم بند اومد
دیگه هیچ جوابی نداشتم که بدم
واقعا هم حق میگفت
همیشه زلـیـخـا زیاد بوده و هست ؛
اون منم که باید ” یـوسـف ” باشم…..
شما نصیحتی از جانب پدری به پسری کردی....
منم یه نصیحتی از پدری به دختری را می نویسم....
پدرم گفت پدر جان زن اگر زن باشد/ شیر در خانه و در کوچه و برزن باشد
پدرم گفت که اي دخت نکو بنيادم/ زلف بر باد نده تا ندهي بر بادم
هدف دشمن سنگ افکن، پیشانی ماست/ کسب جمعیتش از زلف پریشانی ماست
پدرم گفت گل از رنگ و لعابش پیداست/و زن مؤمنه از طرز حجابش پیداست
منم یه نصیحتی از پدری به دختری را می نویسم....
پدرم گفت پدر جان زن اگر زن باشد/ شیر در خانه و در کوچه و برزن باشد
پدرم گفت که اي دخت نکو بنيادم/ زلف بر باد نده تا ندهي بر بادم
هدف دشمن سنگ افکن، پیشانی ماست/ کسب جمعیتش از زلف پریشانی ماست
پدرم گفت گل از رنگ و لعابش پیداست/و زن مؤمنه از طرز حجابش پیداست