من زنم . . . بی هیچ آلایشی

من زنم . . . بی هیچ آلایشی

خودمونی • 1393/04/04 @nafas59
من زنم . . . بی هیچ آلایشی

من زنم . . .

بی هیچ آلایشی . . .

بی هیچ آرایشی !

او خواست که من زن باشم . . .

که به دوش بکشم بار تو را که مردی

و به رویت نیاورم که از تو قویترم . . .

من زنم . . .

از چه ورطه هایی که نجاتت نداده ام

من زنم . . .

یاد گرفته ام عاشقت بمانم

و همیشه متهم به هرزگی شوم . . .

حال آنکه تو بی آنکه عاشقم باشی

تظاهر کردی با من خواهی ماند !

من زنم . . .

کوه را حرکت میدهم

بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به زبان آرم

و تو همواره ناراضی و پر صدا سنگریزه ها را جابجا میکنی

چرا که تو نیرومند تری !!!

من زنم . . .

وقت تولد نوزاد . . .

تلخی بیداری شبها بر بالین فرزندمان . . .

سکوت وصبر در زمان تو مال من

لذتهای شبانه . . .

خوابهای شیرین و افتخار مردانگی مال تو !

عادلانه است نه ؟؟؟

من زنم . . .

آری من زنم . . .

او خواست که من زن باشم . . .

همچنان به تو اعتماد خواهم کرد . . .

عشق خواهم ورزید . . .

به مردانگی ات خواهم بالید . . .

با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد . . .


پشتیبانت خواهم بود . . .

و تو مرد بمان !

این راز را که من مرد ترم به هیچ کس نخواهم گفت !!!

زن ؛
بوسه هایش ؛
نوازش هایش ،
به آغوشت پناه آوردن هایش ؛
خندیدن هایش ،
گرمای نگاهش ،
حلقه کردن دستانش توی دستانت ،
هر لحظه با تو بودن هایش ؛

از سر عشق است ...
زن تا عاشق نشود ،
نمیبوسد ، نمیخندد و دستش را به دستانت نمیدهد ...
اگر نگاهش را برگرداند از زاویه نگاهت ،
اگر دستانش را دزدید از میان دستانت ؛
اگر خودش را کشید کنار از جلوی چشمانت ؛
اگر فاصله گرفت از قدم هایت ؛
بدان از چیزی نگران است ...
بدان از رابطتتان میترسد ...
از دوامش ؛
و از عاقبتش ...
بدان دلش قرص نیست ...
بدان یک فاصله ای بینتان افتاده ...
بدان یک حرفی سر دلش سنگینی میکند ...
بدان می ترسد ...
بگزار آرام شود....
با اعتماد در گوشش زمزمه کن ؛
دوستش داری ....

حسابی لایک
خواهش میکنم


خیلی زیبابودیعنی سلامتیه هرجی بانو
ممنون.

من زنم می‌گویند مرا آفریدند

از استخوان دنده چپ مردی به نام آدم

حوایم نامیدند یعنی زندگی تا در کنار آدم، یعنی انسان همراه و هم‌صدا باشم

می‌گویند میوه سیب را من خوردم شاید هم گندم را و مرا به نزول انسان از بهشت محکوم می‌نمایند بعد از خوردن گندم و یا شاید سیب چشمان‌شان باز گردید مرا دیدند مرا در برگ‌ها پیچیدند مرا پیچیدند در برگ‌ها تا شاید راه نجاتی را از معصیتم پیدا کنند

نسل انسان زاده منست فریب خورده شیطان و می‌گویند که درد و زجر انسان هم زاده منست زاده حوا که آنان را از عرش عالی به دهر خاکی فرو‌ افکند

شاید گناه من باشد شاید هم از فرشته‌ای از نسل آتش که صداقت و سادگی مرا به بازی گرفت و فریبم داد مثل همه که فریبم می‌دهند اقرار می‌کنم دلی پاک معصومیتی از تبار فرشتگان و باوری ساده‌تر و صاف‌تر از آب‌های شفاف جوشنده یک چشمه دارم

با گذشت قرن‌ها باز هم آمدم ابراهیم زادۀ من بود و اسماعیل پروردۀ من گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیحش نامیدند و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمدش خواندند

فاطمه من بودم زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم من بودم زن لوط و زن ابولهب و زن نوح ملکه سبا من بودم و فاطمه زهرا هم من

گاه بهشت را زیر پایم نهادند و گاه ناقص‌العقل و نیمی‌ از مرد خطابم نمودند گاه سنگبارانم نمودند و گاه به نامم سوگند یاد کرده و در کنار تندیس مقدسم اشک ریختند گاه زندانیم کردند و گاه با آزادی حضورم جنگیدند و گاه قربانی غرورم نمودند و گاه بازیچه خواهشهایم کردند

اما حقیقت بودنم را و نقش عمیق کنده‌کاری شده هستی‌ام را بر برگ برگ روزگار هرگز منکر نخواهند شد

من مادر نسل انسانم من حوایم، زلیخایم، فاطمه‌ام، خدیجه‌ام، مریمم من درست همانند رنگین‌کمان رنگ‌هایی دارم روشن و تیره و حوا مثل توست ای آدم اختلاطی از خوب و بد و خلقتی از خلاقی که مرا درست همزمان با تو آفرید

پس بیاموز تا سجده کنی درست همانطور که فرشتگان در بهشت بر من سجده کردند بیاموز که من نه از پهلوی چپت بلکه با تو زاده شدم بیاموز که من مادر این دهرم و تو مثل دیگران زاده من!

ممنون
گوش کن بانو
اگر میخواهی سر پا بمانی
اگر میخواهی شکست نخوری
اگر میخواهی از پس مشکلاتت بر بیایی
اگر میخواهی همیشه سرت بلند باشد
اگر میخواهی حرفت خریداری داشته باشد
اگر میخواهی هیچ کسی نتواند غمت را ببیند
باید آن احساس های بی اندازه ی زنانه را در خودت بکشی.
انقدر نباید ظریفو ضعیفو حساس باشی.
گوش کن بانو اشک های تو حرمتی دارند انرا بی خود هدر برای بی ارزش ترین ها نکن.
کاری کن که بتوانی اشک در چشمانشان بیاوری
باید همه بدانند
تو قوی هستی
و در میدان جنگ و مبارزه هرگز کم نمی اوری.
گوش کن بانو
بعضی وقتها باید
از روی ادمها رد شد
رسم زمانه چنین است....

گوش کن بانو چشمهای تو قلب توست.
زبان تو مغز توست.
با چشمانت میبینی و احساست وارد قلبت میشود.
در نهایت با زبانت به حرف می ایی و انچه میگویی فرمان مغز توست..
بانو انچه را که میبینی نگذار زود وارد قلبت شود
چون قلبت زودتر از مغزت تصمیم می گیرد
همیشه به قلب و عقلت فرصت بده.
یادت باشد زمان زبان را تغییر خواهد داد....