فصل عاشقی(عاشقانه های فصلها)
اتاق‌های اصلی مطالب جالب، تفریح و سرگرمی ماههای سال فصل عاشقی(عاشقانه های فصلها)
آرشیو تاپیک

فصل عاشقی(عاشقانه های فصلها)

ماههای سال • 1393/04/03 @nafas59
فصل عاشقی(عاشقانه های فصلها)

بهار:
بهاران سبزه زاری با دلی از گلستان بودم.در پی آن بودم تا شاپرکی را که عاشقش بودم به طرف گلستان دلم بکشم تا همدم و یارم شود.ولی از دور دست ها پرواز میکرد و نزدیک نمی شد.با رقصاندن گل های سرخ و سفید و زردم ناز او را به سوی دل گلستانم کشیدم.آمد و از شهد عشق گلهای دلم نوش جان کرد...
بهار یعنی دوستی یعنی آشنایی...



تابستان:
تابستان را در کنارم بود.همدم ویارم بود خوش بودیم و خرم..عشق بود و عشوه ی معشوق.اما گلهای دلم نگران رهگذران بودند که مبادا زیر پاهایشان لگد مال شوند ...
تابستان یعنی امید با ترس...یعنی انتظار پاییز کشیدن...



پاییز:
پاییز است و رهگذری آمده و هیزم فاصله را در گلستان دلم جمع کرده است و در تاریکی شب گلهای گلستان دلم رنگ و جلوه ای ندارند .هوا سرد است(زمانه نامرد است). رهگذر هیزم فاصله را آتش جدایی زده است و شاپرکم مجذوب گرما و روشنایی آتش رهگذر شده است..رفته و دور روشنایی او می چرخد..صدایش میزنم..التماسش می کنم ولی خیال برگشتن ندارد... شاپرک رویاهایم روی شانه رهگذر نشسته و دارد همراه او می رود . هوا تاریک است و باران می بارد در حالیکه رعد و برق درونم را فرا گرفته پشت سر شاپرک دستم را.. نه.. دلم را تکان میدهم... و او رفت.........
آتش جدایی همچنان روشن...شعله های سوزان جدایی گلستان دلم را فرا گرفته است و دلم در میان آن در حال مردن است.همه ی وجودم اسیر آتش جدایی است می سوزم و باز هم میسوزم ..نم نم باران (یاد خدا) کمی از سوز دلم می کاهد ولی می سوزم و می سازم...
پاییز جدایی و غم..



زمستان:
بزودی سرمای زمستان با برف و یخ، آتش جدایی را سرد و ثبت خواهند کرد.ولی بعد از آن دیگر سبزه زار نیستم،خاکستان خشک و سیاهی هستم که نه سبزه ای و نه گلی و نه بنفشه و شقایقی دارم، دلم لانه ی عقرب و مار است که نیشم می زنند و از هوش میروم و به زمین می خورم، دیگر خانه ی بلبل هایی که با آواز عشق سرمستم می کنند، نیستم.بلاخره این دوران سخت و سرد می گذرد...
زمستان سکوت و سردی...



بهار می آید:
بهار از راه می رسد،باران می بارد و آفتاب می تابد گلستان دل سوخته و سیاه گذشته جان تازه می گیرد خاکستر آتش سوزی فصل قبل قوت خاک را دو چندان خواهد کرد و سبزه زاری خرم تر و زیباتر خواهم شد،با تجربه و مقاوم و دلی محکم خواهم داشت.دوران نو می آید و زندگی رنگ و بوی دیگری به خود می گیرد...
بهار یعنی نو شدن،عوض شدن..



تابستان می آید:
تابستان می آید ،نسیم و شبنم،
گل مریم،بلبل و سینه سرخ گلستان دلم را روح و جان تازه ای می دهند و از سکوت می رهانمند...
تابستان زندگی و سخت کوشی



پاییز می آید:
این پاییز برای من پاییز گذشته نخواهد بود، غروب خورشید برایم زیبا خواهد بود نه مثل گذشته غم انگیز.نم نم باران اشک فلک به حال زارم نخواهد بود بلکه طراوتی برای گل های گلستان دلم خواهد بود.شاید این پاییز ،همان پاییز گذشته ی من برای سبزه زاری در فاصله ای نزدیک باشد که غروب خورشید برایش غروب عشق باشد و دلش غم انگیز و نم نم باران برایش اشک فلک به حال زارش.در آن پاییز دل من دیگر التماس هیچ شاپرکی را نخواهد کرد،من منتظر آن پاییزم.
پاییز خاطره و عبرت


زمستان می آید:
این زمستان هم زمستان گذشته نخواهد بود زمستان سوختن و خاکستر شدن نخواهد بود، زمستان آماده شدن برای نو شدن خواهد بود. زمستان فصل انتظار برای بهار است..فصل کاشت نهال است..نهالی به نام امید..نهالی برای آینده، بزودی به درختی که از هر شاخه اش میوه های گوناگون بروید تبدیل می شود.دیگر این دل،دل سوخته ی سیاه زمستان گذشته نیست این دل نهال امید را در خود کاشته است.
زمستان اندیشه برای آینده