مسابقه خاطره نویسی با350دیبی
مسابقه خاطره نویسی با350دیبی
سلام.خوبین؟؟؟؟؟بچه هایادتون براخاطرات سال92یه مسابقه گذاشتم که هرکسی بتونه بیشترین وبهترین خاطراتوبگه200دیبی داره که خانم شهرزادقصه هابرنده شدن.اماالان به3نفرجایزه تعلق می گیره.
نفراول:200دیبی
نفردوم:100دیبی
نفرسوم:50دیبی
بچه هاخواهش می کنم همکاری کنیدشایددیبی هابیشترم شد.
درصورتی که بیشترخاطرات روزانتونابرامون بزاریدتاماهم بخونیم وهرکس بتونه بهترینارابزاره برنده میشه.
توفکرم که یه گروه تودابادرست کنیم به اسم قصه روزگارموافق هستین؟؟؟؟
نظرتوناخواهش می کنم بگین.باتشکر
نفراول:200دیبی
نفردوم:100دیبی
نفرسوم:50دیبی
بچه هاخواهش می کنم همکاری کنیدشایددیبی هابیشترم شد.
درصورتی که بیشترخاطرات روزانتونابرامون بزاریدتاماهم بخونیم وهرکس بتونه بهترینارابزاره برنده میشه.
توفکرم که یه گروه تودابادرست کنیم به اسم قصه روزگارموافق هستین؟؟؟؟
نظرتوناخواهش می کنم بگین.باتشکر
سلام من با گروه موافقم.
نزدیکا عید بود می خواستیم برا گرفتن 12 نمره امادگی دفاعی بریم میدان تیره. صبح ساعت 5 بلند شدم ی وضو گرفتم (اکثر وقتا صبح ها وضو میگیرم) بعد نشستم جلو تلوزیون تا 6 صبحونه خوردم و رفتم مدرسه بچه ها همه بودن چندتا شونم با لباس بسیجی اومده بودن جاتون خالی کلی خندیدم بهشون خیلی با مزه شده بودن مدیر اومدصف گرفتیم پیاده رفتیم تا نزدیکا تنگ نشستیم ی استراحت کردیم یهو دیدم که اینا صبحونه نخوردن گذاشتن بیارن اینجا بخورن(ماحدودا 7 نفر بودیم ک در طول مسیر با هم بودیم) منم گشنم بود ی دور دیگه جاتون خالی خوردم ما از بقیه خیلی جلو بودیم تا غذا خوردیم ی چای زدیم اونا هم رسیدن بعد اقایون سپاهی اومدن مارا زوری تو صف منظم قرار دادن مگه میتونستیم صف بگیریم تا ی چی میشود دو سه تا تیر میزد جلو پا ادم ادم غش می کرد دیدم بعد ی مش حرف زدن درمورد تفنگ و از این جور چیزا بیخوده گفت یا علی بلند شید (من عضو بسیجم دوره دیدم برا همین دوباره تکرار میشود ی حس بدی بهم میداد)
گفت میدوید تا قله کوه بر میکیرد خوب دویدیم اولش با صف بعد ی خورده که خسته شدیم صف بهم ریخت هرکی از ی جا می رفت حداقل اب هم نداشتیم من دیگه داشت اشکم در میومد اخه از صبحش اب نخورده بودم تاز شهم کلی عرق کرده بودم .با فریاد می گفتم جون خودت بزار من برم خونه اصلا به من دفاعی بدید صفر جهنم فقط بیزارید برم بقیه هم کیف می کردن رسیدیم رو کوه پیر هنم خیس عرق بود ی خورده نشستیم فکر می کردم حالا میگه برید پایین نه تازه میگه برید بالا نگاه کردیم دیدم این ورش هنوز ادامه داره (ما به صورت عمودی تا کوچیک ترین قسمت کوه رفتیم بعد ادامش به صورت افقی رفتیم) رفتیم من نشستم گفتم شما برید من بعد میام نشستم اهنگ گوش کردم دیدم فرماندمون گفت حالا از همون راهی که اومدید بر گردید من چون ازونا کلی دور بودم و اون راه رو نرفتم تا اینا شنیدم با ل دراوردم نمی تونم توصیف کنم مثل اینا که با چاقو دنبالشون کردن میدویدم اقا رسیدم اومدم بم اب بخورم سر چشمه دیدیم نه از ما زرنک تر هم بود ی چند نفری اصلا نیومدن بالا، خلاصه ابخوردم جوری که مثل بادبادک شده بودم دیگه می خواستم بترکم دوستام هم اومدن ی خورده نشستیم دیدم ی کی گف ساعت 12.30 بیاد نهار بخوریم ما سفر پهن کردیم دیدم میگن بیاد صف بگیرید برا تیر زدن من گفتم تا غذا نخوریم نمیایم اقا ما غذا میخوردیم اینا نوبتی توی افتاب نفری 10 تا تیر می نداختن تا ما بیام غدا بخوریم ی گروه 7 نفر رفتن انداختن ی خورده با عجله خوردیم و رفتیم دیدم چه باحاله داره اسم میخونه تا ما هم رسیدم اسم ما چندتا دوست که باهم اسم نوشته بودیم در طول این روزبا هم بودیم خوند بقی هدانش اموزا ناراحت شدن که چرا ما باید بریم بدبختا راست هم می گفتن توی افتاب خیلی منتظر بودن . به حالت تیر اندازی نشسته نشستیم من ی خورده اومدم با تفنگ ور برم دیدم فرمان اتش داد منم زود خشاب گذاری کردم فقط حواسم نبود تفنگم رو تیر بار بود تا دستمو برم رو ماشه همه خشابم خالی شد .خلاصه اومدیم سرچشم مدیر گفت محمودیان بیا چای گفت تشکر ما چای نمیخوریم ی نگاه کرد گفتم غلط کردم حالا میام با بچه ها رفتیم چای خوردیم خدایش هم مزه داد ،عجب مدیر با صفای داریم ما میوه هم اورده بود بهمون داد خوردیم شارژ شدیم ی چندتا عکس گرفتمو اومدم ......(بقیش برا فردا الان کار دارم)
نزدیکا عید بود می خواستیم برا گرفتن 12 نمره امادگی دفاعی بریم میدان تیره. صبح ساعت 5 بلند شدم ی وضو گرفتم (اکثر وقتا صبح ها وضو میگیرم) بعد نشستم جلو تلوزیون تا 6 صبحونه خوردم و رفتم مدرسه بچه ها همه بودن چندتا شونم با لباس بسیجی اومده بودن جاتون خالی کلی خندیدم بهشون خیلی با مزه شده بودن مدیر اومدصف گرفتیم پیاده رفتیم تا نزدیکا تنگ نشستیم ی استراحت کردیم یهو دیدم که اینا صبحونه نخوردن گذاشتن بیارن اینجا بخورن(ماحدودا 7 نفر بودیم ک در طول مسیر با هم بودیم) منم گشنم بود ی دور دیگه جاتون خالی خوردم ما از بقیه خیلی جلو بودیم تا غذا خوردیم ی چای زدیم اونا هم رسیدن بعد اقایون سپاهی اومدن مارا زوری تو صف منظم قرار دادن مگه میتونستیم صف بگیریم تا ی چی میشود دو سه تا تیر میزد جلو پا ادم ادم غش می کرد دیدم بعد ی مش حرف زدن درمورد تفنگ و از این جور چیزا بیخوده گفت یا علی بلند شید (من عضو بسیجم دوره دیدم برا همین دوباره تکرار میشود ی حس بدی بهم میداد)
گفت میدوید تا قله کوه بر میکیرد خوب دویدیم اولش با صف بعد ی خورده که خسته شدیم صف بهم ریخت هرکی از ی جا می رفت حداقل اب هم نداشتیم من دیگه داشت اشکم در میومد اخه از صبحش اب نخورده بودم تاز شهم کلی عرق کرده بودم .با فریاد می گفتم جون خودت بزار من برم خونه اصلا به من دفاعی بدید صفر جهنم فقط بیزارید برم بقیه هم کیف می کردن رسیدیم رو کوه پیر هنم خیس عرق بود ی خورده نشستیم فکر می کردم حالا میگه برید پایین نه تازه میگه برید بالا نگاه کردیم دیدم این ورش هنوز ادامه داره (ما به صورت عمودی تا کوچیک ترین قسمت کوه رفتیم بعد ادامش به صورت افقی رفتیم) رفتیم من نشستم گفتم شما برید من بعد میام نشستم اهنگ گوش کردم دیدم فرماندمون گفت حالا از همون راهی که اومدید بر گردید من چون ازونا کلی دور بودم و اون راه رو نرفتم تا اینا شنیدم با ل دراوردم نمی تونم توصیف کنم مثل اینا که با چاقو دنبالشون کردن میدویدم اقا رسیدم اومدم بم اب بخورم سر چشمه دیدیم نه از ما زرنک تر هم بود ی چند نفری اصلا نیومدن بالا، خلاصه ابخوردم جوری که مثل بادبادک شده بودم دیگه می خواستم بترکم دوستام هم اومدن ی خورده نشستیم دیدم ی کی گف ساعت 12.30 بیاد نهار بخوریم ما سفر پهن کردیم دیدم میگن بیاد صف بگیرید برا تیر زدن من گفتم تا غذا نخوریم نمیایم اقا ما غذا میخوردیم اینا نوبتی توی افتاب نفری 10 تا تیر می نداختن تا ما بیام غدا بخوریم ی گروه 7 نفر رفتن انداختن ی خورده با عجله خوردیم و رفتیم دیدم چه باحاله داره اسم میخونه تا ما هم رسیدم اسم ما چندتا دوست که باهم اسم نوشته بودیم در طول این روزبا هم بودیم خوند بقی هدانش اموزا ناراحت شدن که چرا ما باید بریم بدبختا راست هم می گفتن توی افتاب خیلی منتظر بودن . به حالت تیر اندازی نشسته نشستیم من ی خورده اومدم با تفنگ ور برم دیدم فرمان اتش داد منم زود خشاب گذاری کردم فقط حواسم نبود تفنگم رو تیر بار بود تا دستمو برم رو ماشه همه خشابم خالی شد .خلاصه اومدیم سرچشم مدیر گفت محمودیان بیا چای گفت تشکر ما چای نمیخوریم ی نگاه کرد گفتم غلط کردم حالا میام با بچه ها رفتیم چای خوردیم خدایش هم مزه داد ،عجب مدیر با صفای داریم ما میوه هم اورده بود بهمون داد خوردیم شارژ شدیم ی چندتا عکس گرفتمو اومدم ......(بقیش برا فردا الان کار دارم)