آیت الله بهجت را می گویم
آیتالله بهجت به زیارت بسیار علاقه داشت
حجتالاسلام والمسلمین علی بهجت در ابتدای بخش دوم گفتوگوی خود با فارس اظهار داشت: حضرت آیت الله بهجت به زیارت بسیار علاقه داشت. همین اواخر با ایشان به سفر مشهد رفتیم. وقتی ایشان به حرم میرفت و برمیگشت، خیلی حال او فرق میکرد. ما که همراه ایشان بودیم، با اینکه دو ـ سه ساعت بیدار بودیم، خسته میشدیم و دیگر حتی حال صبحانه خوردن نداشتیم.
وی افزود: ایشان حداقل پنج یا شش ساعت بیداری کشیده بود، ولی در راه برگشت از حرم انگار تازه همین الآن صبح اول وقت ایشان است. با همه شوخی میکرد و حالشان را میپرسید. آیت الله بهجت هر روز در تمام عمرشان دو ساعت به حرم حضرت معصومه سلام الله علیها میرفت. یکساعت و خردهای را ایستاده نماز و زیارت میخواند و سپس مینشست. ما پاهایمان درد میگرفت و مینشستیم ولی ایشان نه.
وی ادامه داد: حتی روزی در مشهد یکی از اطرافیان گفت من چشمم شور است میخواهی آقا را چشم بزنم تا ایشان هم بنشیند؟ گفتم به ایشان چه کار داری؟ او گفت آخر آبروی ما میرود ما که جوانیم نشستهایم ولی این پیر مرد ایستاده است. آیت الله بهجت در حرم شارژ میشد و به اصطلاح دوپینگ میکرد. ایشان در حرم سرمست میشد و گاهی یقین میکردیم در حرم چیزی گرفتهاند که اینقدر سرحال هستند.
آیتالله بهجت: مرحوم نخودکی اصفهانی هنوز هم وساطت میکند
فرزند آیتالله بهجت گفت: ایشان در مشهد پس از زیارت به مزار علما میرفت و فاتحه میخواند. خصوصا به کنار مزار آقای نخودکی اصفهانی میرفتند و برای مردم دعا میکردند و میگفتند که مرحوم نخودکی هنوز وساطت میکند. لذا بنده از کودکی تجربه کرده بودم که پس از زیارت میشود یک سری حرفهایی را از ایشان پرسید و میپرسیدم چون بسیار سرحال بودند و میشد چیزی از زبانشان شنید.
آ
اگر کسی واقعا احتیاج به راهنما داشته باشد خداوند راهنما را میرساند
وی افزود: ایشان آمادگی قبلی داشته و وقتی از ایشان در مورد آشنایی با آقای قاضی میپرسیدیم و ایشان میگفت برادر علامه طباطبایی نام ایشان را آورد و مرا با ایشان آَشنا کرد، متوجه هدایت خدا میشدیم. خود پدرم نیز میگفت که اگر کسی به مراحلی از ترقی برسد که احتیاج به راهنما داشته باشد و چون بر خداوند روزی همه بندگان واجب است، به او میدهد.
فرزند آیتالله بهجت گفت: خداوندی که روزی کوچکترین موجودات عالم مثل کرمها و ... را میدهد، آن وقت روزی انسانی را که غذایش اینها نیست و شکارش در آسمان است را نمیدهد؟ سپس با قاطعیت شدید تأکید میکرد اگر دنبالش باشید، یقینا خدا خواهد داد. هرگز نمیگفت مثلا گفتهاند که خدا میدهد؛ نه بلکه با قاطعیت و یقین صد درصد میفرمود.
بهجت ادامه داد: شما اگر چیزی را در آزمایشگاه خود آزمایش کنید، دقیقا میتوانید بگویید که اگر این دو ماده با هم ترکیب شوند، فلان ماده بدست میآید. برای شما که آزمایش کردهاید، جای شکی نیست. ایشان نیز همیشه با باور میگفت کسی که خدا را یاد کند خدا همنشین اوست.
وی اشاره کرد: این مراتب را در کودکی طی کرده بود. آیت الله بهجت میگفت اگر کسی در معنویات به مرحلهای رسید که دیگر نمیداند کدام راه را برود، یقینا اگر آنجا برای خدا بایستد و حتی با نود درصد اطمینان نیز حرکت نکند غیر ممکن است که خدا برایش معلمی نفرستد و راه را نشانش ندهد.
ملاک ارزیابی اعمال انسان، نماز است
حجتالاسلام علی بهجت افزود: انسانیت فقط به تحصیل علوم نیست. علوم ابزار است و با آن باید پرواز کنید. مراتب ترقی روحی را نیز باید پله پله بالا بروید. نشانه حرکت شما و اینکه به جایی رسیده اید، نماز شماست. نماز همان نمودار و تابلوی کارخانه شماست که اگر در جایی مشکل دارید آن را نشان میدهد. اگر نماز این ماه شما با ماه گذشته فرق کرد یعنی در حرکت هستید والا یا درجا زدهاید و یا پایین آمدهاید.
آیتالله بهجت با همه اهمیت دادن به نماز، وصیت کرد یک دور کامل نماز و روزه برایش بجا بیاورند
وی تأکید کرد: پدرم در نماز چنان بود که واقعا بیجان میشد. حتی در زمستان در هنگام نماز لباس ایشان خیس عرق میشد. نمازی که ایشان با این حالت میخواند و احساس میشد که اینقدر سختی و بی حالی به ایشان وارد میشود، آن وقت ببینیم حرفشان راجع به نماز چه بود. آیت الله بهجت میگفت: نماز لذیذترین لذایذ عالم هستی است.
وی گفت: خداوند در عالم هستی از نماز لذیذتر نیافریده است. اگر سلاطین عالم لذت نماز را چشیده بودند، به دنبال لذایذ دیگر و عشرتکدهها و شب نشینیها و ... نمیرفتند. ایشان بعد از نماز تا چند دقیقهای بی حال بود و کمی مینشست تا دوباره جان بگیرد. با وجود این نمازی که میخواند و درک میکرد، باز در وصیت خود گفت در کنار مراسم روضهای که مداومت آن باید حفظ شود، یک دور کامل برای ایشان نماز و روزه بدهیم. اینقدر برای نماز اهمیت قائل بودند.
آیتالله بهجت «خود»ها را میکشت تا تنها «خدا» بماند
وی اینچنین ادامه داد: مریضهایی را پیش ایشان میآوردند ولی آیت الله بهجت هیچ گاه به آنها نگفت که برو دیگر خوب شدی. حتی اگر مطمئن میشدیم که برای آن مریض انجام داده است، حواس مریض را به جای دیگر متوجه میکرد. مثلا میگفت برو و آب زمزم تهیه کن و با تربت بخور و یا به حرم امام رضا علیه السلام و یا حضرت معصومه سلام الله علیها و یا جمکران برو، خوب میشوی.
فرزند آیت الله بهجت گفت: هر کسی را طوری توجه میداد تا توجه به خود او نباشد و «خود» او کشته شده باشد. خودش را محو میکرد و فقط میخواست تنها خدا باشد و ائمه که باب الله هستند.
آیتالله بهجت: تا به حال احدی را به خودم نخواندم
وی بیان داشت: در یک مجلس که آیت الله بهجت در محضر یکی از علما بود، پزشک جراحی هم حضور داشت. وی، ایشان را خیلی در منگنه گذاشت و بارها و بارها پرسید که چرا من وقتی متوسل به خدا و معصومین شدم جواب نگرفتم. ولی در اوج جراحی که انجام میدادم و مشکلی پیش میآمد، تا میگفتم آیت الله بهجت و نام شما را میبردم، کارم حل میشد. این رسم را یاد گرفتم تا هر موقع دیگر در جراحی گیر میکنم، آقای بهجت را صدا میزنم.
وی ادامه داد: بنده فکر میکردم که این شخص پزشک 5-6 بار که من بودم پدرم را سوال پیچ کرد، ولی بعد خودش به من گفت که وقتی شما میرفتی تا چای بیاوری باز من میپرسیدم. خلاصه شاید ده باری پرسیده بود. در آن مجلس هم به خاطر حضور آن عالم پدرم نمیتوانست آنجا را ترک کند و خلاصه تحت فشار شدید فقط یک جمله گفت و جواب آن پزشک را داد. آیت الله بهجت فرمود: «شاید سرّ آن در این باشد که تا به حال احدی را به خودم نخواندم».
وی تأکید کرد: بنده فکر میکنم شاید ما و بعضی از آدمها به آن مرحله نرسیدیم که مستقیم به بالا وصل شویم و باید با فیلتر به آنها نزدیک شویم و آن فیلتر آقای بهجت است. این پزشک شاید فکر کرده بود که آقای بهجت از آنها بالاتر است، ولی نه این طور نیست. این مسئله برای او حل نشده بود که آیت الله بهجت اتصال و واسط بوده است.
وی گفت: ما فهمیدیم در این 85 سال کار ایشان این است که تا کسی جلو میآید ایشان یک فلش میگذارد تا او را از توجه به خود دور کند. پدر من با اینکه به واقع از لحاظ رتبه علمی در بالاترین سطح ممکن بود، ولی در خانه حاضر نبود حتی بگوید مثلا در حد دیپلم هستم. برای خانواده هیچ وقت اقرار نکرد که من حتی دیپلم دارم حالا اجتهاد ایشان هیچ و نمیگفت که کسی هستم.
آیتالله بهجت: من تنها یک طلبهام
حجتالاسلام بهجت افزود: موقعی میخواستم در جلسهای شرکت کنم. پدرم به من گفت من یک طلبهام . تو خودت آیت الله هستی باش. استاد حوزهای باش. خودت را هر چه میخواهی بگویی من به تو کار ندارم ولی پدر تو یک طلبه بیشتر نیست. حق نداری بیشتر از آن، برایش جا باز کنی.
وی ادامه داد: لذا مجلسی که میخواهی بروی، اگر از طرف خودت میروی، هر کجای مجلس میخواهی بنشین. اگر از طرف پدرت میروی، پدر تو یک طلبه است پس پایینترین جای مجلس بنشین. وقتی به آن مجلس رفتم و میخواستم یک جای متوسطی بنشینم، دیگران آمدند و اصرار کردند که باید بیایی و بالا بنشینی.
وی اضافه کرد: مرحوم پسر آیتالله اراکی آمد و بازوی مرا گرفت و تا جای مرا عوض کند. من گفتم که والله دستور آقاست که گفته برو و پایینترین جا و کنار دست فلانی بنشین. یادم هست که اینها نتوانستند از خنده خود را نگه دارند و یکی از آنها از خنده نشست که آقا گفته برو زیر دست فلانی بایست.
وی این طور ادامه داد: مثلا آن فرد که ایستاده بود، جزء شاگرد شاگردان ما حساب میشد. کسی نمیتوانست بپذیرد که کسی باشد که حاضر نباشد جایگاه خود را معرفی کند. اینقدر نگوید که زن و بچهاش هم خیلی باور نکنند که شاید او حتی علومی هم داشته باشد. ایشان اطلاعات چندانی به کسی نمیداد. اگر هم شخص کنجکاوی را میدید، از او فاصله میگرفت.
ماجرای فیلمگرفتن از آیتالله بهجت
وی اضافه کرد: من ایشان را اصلاح میکردم و در آرایش ظاهری تمیز و مرتب میکردم. این اواخر قیچیها را از ایشان دور میکردم.
وی گفت: معمولا علما و روحانیون هر چه مسنتر میشوند، عمامههای بزرگتر و محاسن بلندتری دارند. ولی ایشان ساده بود و برعکس همه رفتار میکرد. عمامه ایشان اوایل 5/7 متر بود که ایشان اینقدر بریده بود تا به 5/4 متر رسانده بود. چند سال بود عمامه ایشان را من میبستم چون ایشان موقع بستن کوتاه میکرد. آیت الله بهجت تمام نشانهها و برچسبها و مسائلی را که اهل ظاهر میپسندد از خود دور میکرد.
وی اشاره کرد: آیت الله بهجت حتی به مقامات بزرگ مملکتی اجازه نمیداد تا دوربین را به منزل بیاورند. بنده یکی دو سال بعد از انقلاب دوربین عکاسی داشتم ولی نمیتوانستم از ایشان عکس بگیرم. یکی دو تا عکس گرفتم آن هم به این صورت که یک عکس میگرفتم و فرار میکردم و تا چند ساعتی پیدایم نمیشد.
حجت الاسلام والمسلمین علی بهجت گفت: در سال 75 دوربین خیلی پیشرفته ای به منزل ما آوردند که آقایی از پست سیاسی وزارت خارجه برایم آورده بود. آن زمان ورودش به ایران ممنوع بود. من روزها سعی داشتم از ایشان فیلم بگیرم و نمیشد. آنها گفته بودند که یک وضو و یا نماز از آیت الله بهجت را ضبط کن. من تشخیص دادم که در این فصل ایشان کنار حوض و رو به روی آفتاب مینشیند و وضو میگیرد.
وی افزود: من درست مقابل ایشان در اتاقی دوربین را پشت شیشه گذاشتم و شیشه را خوب تمیز کردم. راه اتاق از حیاط بود و میخواستم از حیاط رفت و آمد نکنم تا ایشان متوجه شود. لذا در دیگر اتاق را که به انباری بود، آن روز باز گذاشتم و از آن رفت و آمد کردم. آقا که آمد برخلاف همه روزها طرف دیگر حوض ایستاد و پشت به دوربین بود.
وی تأکید کرد: من تعجب کردم که بچهها که در خانه از همه کنجکاوترند، متوجه کار من نشده بودند، آقا چه طور فهمیده بود. کنار ایشان رفتم و همین طور که صحبت میکردم، طوری که ایشان نفهمد آبی را که برای وضو تهیه کرده بود را در سمت دیگر گذاشتم تا ایشان به جای مود نظر برود.
وی ادامه داد: پدرم گفت آن را چرا از اینجا برداشتی؟ گفتم مگر جلوی آفتاب وضو نمیگیرید؟ پدرم گفت همین جایم نمیگذاری وضویم را بگیرم؟ گفتم آقا من به شما کاری ندارم. گفت بله هیچ کاری نداری...هیچ کاری نداری... گفتم آقا جان من با شما چه کار دارم؟ ایشان گفت خودت میدانی که چه کار داری! واقعا پیش رو و پشت سر برایش یکی بود.
مفقودالاثرهای خانه آیت الله بهجت
وی اضافه کرد: خلاصه نگذاشت تا فیلم بگیرم و بعد هم آن دوربین در خانه ما مفقود الاثر شد. مفقودالاثرها فقط در جبهه نبود. در خانه ما خیلی از این چیزها مفقود الاثر شد که کسی آنها را از خانه بیرون نبرد ولی دیگر در خانه نبود. مانند همان چمدان شخصیشان که قبل از رحلت از من گرفتند و نامه های علمای بزرگ به ایشان و اسناد و مدارکی در آن بود و دیگر پیدا نشد. دوربین هم مفقودالاثر شد.
وی گفت: بعدها هرچه به ایشان میگفتم این دوربین امانت است و مال کسی است و باید برگردانم، تا بلکه ایشان دوربین را برگرداند، فقط میگفت بله، حالا شما فلان ذکر را بگو تا پیدا شود. ایشان در تمام عمر چیزی از خود باقی نمیگذاشت.
مردم حدود 23 هزار عکس از آیتالله بهجت به ما فرستادند
وی اشاره کرد: آیت الله بهجت در طول عمرش برای گذرنامهها و یا از بچگی اگر پدرشان به ایشان پولی میداد تا عکسی بگیرند، جمعا به اندازه انگشتهای دست راضی نشده تا عکس بگیرد. یکبار جوانی آمد و گفت من پسر عم آقای مرعشی نجفی و ساکن سوئیس هستم. آنجا دنیای غفلتهاست و من در آنجا با شما خوش هستم.
فرزند آیت الله بهجت در ادامه گفت: او اجازه خواست تا عکس آقا را داشته باشد. پدرم گفت آقا عکس نمیخواهد. آن جوان اصرار کرد که من آنجا که هستم با دیدن عکس شما به یاد معنویات میافتم شما ناراحت میشوید؟ من برای خودم و در اتاق خودم میخواهم. این با شما بودن را میخواهم در آنجا نیز حس کنم. خلاصه آقا اجازه داد.
وی افزود: از ایشان عکس دیگری داریم که ایشان درست به دوربین نگاه میکنند. ولی هیچ کس نمیداند که آقا در آن زمان در بدنش نیست و در عوالم دیگری سیر میکند. درست وقت پردهبرداری ضریح بود که ایشان چند دقیقهای مبهوت بود و در آنجا این عکس گرفته شد.
وی ادامه داد: وقتی آیتالله بهجت رحلت کرد ما در سایت اعلام کردیم اگر کسی عکسی از ایشان دارد بفرستد و 17 هزار عکس آمد. جالب است کسی که حاضر نشده 17 تا عکس بگیرد حالا 17 هزار عکس از او آمده بود! حدود 6 هزار عکس دیگر هم بعدا آمد. پیدا کردن کسی که تا این حد خودش را مخفی می کند خیلی مشکل است.
مسائل سیاسی را نیز رسانهای نمیکرد
وی اشاره کرد: آیت الله بهجت از لحاظ سیاسی هم مواضع اساسی داشتند.
وی تأکید کرد: ایشان با دو دستگی مخالف بود و صلاح نمیدانست و میگفت در برابر خارجیها همه باید یک دست باشیم. البته اگر مطلب خاصی داشتند، تذکر میدادند و همان شخصی را که باید آگاه میکردند منتها از رسانهای کردن خوششان نمیآمد.
منبع: خبر گزاری فارس
فقط «العبد محمد تقی بهجت»
وی ادامه داد: ایشان حاضر نشد اسمش را حتی در یک هفته نامه و یا ماه نامه و در یک روستا ثبت شود. اگر میخواست در کتابی چیزی از استاد ایشان و به نقل از ایشان بنویسند، شرطشان این بود که نامی از ایشان برده نشود. حتی راضی نمیشد اسمش را روی رسالهاش بنویسند. رساله 7 مرتبه بدون اسم چاپ شد!
وی افزود: تا اینکه مردم خیلی ناراحت شدند و گفتند مگر زمان ساواک است که اجازه نمیدادند کتابی به اسم روح الله موسوی خمینی چاپ شود و وقتی بدون اسم میآمد معلوم میشد کتاب ایشان است. مردم درک نمیکردند پدرم برای چه این کار را میکند و برایشان سوال بود. تا اینکه من با چه زحمتی توانستم فقط امضای ایشان را داشته باشم که برای چاپ هشتم رساله با این عنوان آمد: «العبد محمد تقی بهجت». فقط همین را راضی شد بنویسد.
ارتباط آیت الله بهجت با خانواده چگونه بود؟
حجت الاسلام علی بهجت گفت: ارتباط ایشان با همسر و اعضای خانواده خصوصا با نوهها بسیار خوب بود. نوهها در پناه ایشان آزادی خیلی بهتری داشتند و ایشان خیلی به آنها میرسیدند. عبارت ایشان در مورد نوهها این بود که اینها جدیدالورود از عالم بالا هستند و معصومند و چون معصومند آدم را به خودشان جذب میکنند.
همه موجودات در پناه آیت الله بهجت بودند
وی اشاره داشت: نه تنها بچهها که همه موجودات و جنبندههایی که در خانه بودند در پناه ایشان آزادی داشتند. اصلا اجازه سم پاشی و کشتن موجودات را نمی داد و بارها بنده را توبیخ میکرد که مگر نگفتم مگس را نکش! در فصل بهار معمولا مگس به اتاق ایشان میآمد. صبحها هنگام کارها و مطالعاتشان بوسیله بادبزن و یا عصا مگسها را این طرف و آن طرف میکردند.
وی گفت: گاهی بنده زودتر از ایشان میرفتم و حساب همه مگسها را میرسیدم تا ایشان اذیت نشوند. یک بار به من توبیخ کردند که مگر نگفتم اینها نکش و فقط بیرونشان کن. من به شوخی گفتم نمیشود دانه دانه آنها را بگیری و بیرون کنی، باید چند نفر را بیاوریم که فقط اینها را بیرون کنند تازه دوباره از یک سوراخ دیگری به داخل میآیند. خوب من هم آنها را بیرون کردم فقط از هستی بیرونشان کردم. پدرم گفت پناه بر خدا.
وی افزود: وقتی با موجودات این طور بودند، بچهها را که دیگر خیلی دوست داشتند. آیت الله بهجت خیلی سفارش میکرد که برای بچه کوچک چیزی بگیرید تا سرگرم باشند. چون مایل نبود بچهها سرگرمیهای تلویزیونی داشته باشند، میگفتند پرندهای بگیرید تا مشغول باشند.
آیتالله بهجت میفرمود: خروسها در سحر ندای قدوسی سر میدهند
وی بیان کرد: یکبار از مراسمی در خیابان میآمدیم و حاج آقا هم بودند و بچهها گفتند و 3 جوجه برایشان گرفتم. این جوجهها که به منزل ما آمدند حضورشان برای ما عذاب الیم شد. باید دائما و روزی چند بار احوالات اینها را به پدرم گزارش میدادیم.
وی ادامه داد: ایشان میپرسید آیا چیزی خوردهاند یا نه، جایشان خوب است و ... اگر موقعی از احوال اینها میپرسیدند و ما جواب سردی میدادیم، خودشان گاهی در هوای سرد به حیاط میرفتند و از جای آنها خیالشان راحت میشد تا دورشان پوشیده باشد.
وی افزود: روزی به من گفت اینها را داخل بیاور. مبادا گربه آنها را بخورد. من هم گفتم پدر جان شاید اینها روزی گربه باشند. ما نباید روزیاش را بگیریم و ایشان گفت پناه بر خدا؛ سپس بلند شد و آنها را به داخل آورد. الان یکی از آنها مانده و تبدیل به یک خروس شده است.
وی گفت: ایشان مقید بود که در منزل یک خروس باید باشد. میفرمود اینها در سحرها ندای قدوسی سر میدهند منتها ما زبان آنها را نمیفهمیم. آنهایی که باید بفهمند، میفهمند. ایشان دوست داشت که خروس خوشصدا و سفید باشد و به موقع بخواند و مرغی هم کنار او باشد
منبع: خبر گزاری فارس
پارسال که رفته بودیم شهر قم زیارت و عرض ارادت خدمت حضرت معصومه (س)
این طرف ضریح قبر آیت الله بهجت را هم زیارت کردیم
( آیت الله بهجت باطن افراد را میدید)
آيتالله العظمي بهجت(ره):
انجام طاعت و ترك معصيت به حسب ظاهر مشكل است و مسلمان شدن مشكل، بلكه كالمحال [مانند محال] است و بنابراين غير از معصومان(ع) همه به ترك طاعت و فعل معصيت مبتلا هستيم و معصوم بودن مثل اينكه نشدني است، ولي در افراد بشر، شمر هم بسيار است؛ امّا آيا چيزي هست كه مطلب را آسان كند؟
شیطان کو؟!
يكبار پس از نماز در بين راه مسجد و منزل بوديم كه بنده خدايي به همراه ايشان آمد و با اصرار می گفت كه من ميخواهم آدم بشوم ولی نميشود، آقا فرمودند: چه کسی نمی گذارد؟ گفت: شيطان. حضرت استاد ناگهان با تغيّر به سوي او روي گردانيده و فرمودند: كو؟ کجاست؟ بنده خدا گفت کی؟ ایشان گفت: شیطان کو؟! تا دستش را بشكنم، كوش؟ و ادامه داد: شيطان كاري ازش ميآيد؟ خودت نميخواهي، خودت را درست كن! روي همين برخورد، يك مقدار توجّه كنيم! ما خودمون خراب ميكنيم، و دنبال هواهاي نفساني ميرويم و بعد خراب ميشود. وقتي كه خراب شد و آلوده شديم، بنا مي كنيم به پيداكردن يك شخص به نام شيطان كه بندازيم گردنش، و يا ميگویيم ما را خوب تربيت نكردند، ما را عقدهاي بار آوردند، كمبود محبّت داشتيم. ممكن است بعضي از اينها درست باشد، ولي اينطور هم نيست كه ما هر خراب كاري کردیم بتوانيم بيندازيم گردن يك شخص يا يك گروهي و يا عدهاي و يا محيط و وراثت و ... . البته همه آنها بيتأثير نيستند ولي اينطور هم نيست كه همه انحرافات ما را گردن بگيرند بالاخره ما داراي حقّ اختيار و امتياز نيز هستيم.
روزی به مرحوم آیت الله بهجت(ره) گفتند : کتابی در زمینه اخلاق معرفی کنید
فرمودند:
لازم نیست یک کتاب باشد یک کلمه کافیست که بدانی "خدا می بیند"