اعترافات کودکی خودتو بگو
اعترافات کودکی خودتو بگو
بچه ها اعتراف کنید
من و برادرم از سه سالگی میخوندیم و مینوشتیم مادرم هم روی دست خط ما خیلی حساس بود یه بار که از خط بد ما عصبانی شد گفت:این رو بذاری جلو آفتاب راه میره
من و برادرم فکر کردیم پس اگر دست خط توی آفتاب راه میره پس نقاشی هامون هم همینطور اند و فکر کردیم پس کارتون هایی هم که نشون میدن همین طور متحرک میکنن...
دو تا نقاشی برداشتیم بردیم تو حیاط گذاشتیم توی آفتاب ... خیلی نشستیم ولی حرکت نکردن بعد فکر کردیم چون ما اونجا هستیم حرکت نمیکنن پاشدیم از تو حیاط برگشتیم تو اتاقمون و از پشت پنجره یواشکی کشیک نقاشی ها رو کشیدم ولی آفتاب رفت و نقاشی های بی انصاف ما حرکت نکردن
من و برادرم فکر کردیم پس اگر دست خط توی آفتاب راه میره پس نقاشی هامون هم همینطور اند و فکر کردیم پس کارتون هایی هم که نشون میدن همین طور متحرک میکنن...
دو تا نقاشی برداشتیم بردیم تو حیاط گذاشتیم توی آفتاب ... خیلی نشستیم ولی حرکت نکردن بعد فکر کردیم چون ما اونجا هستیم حرکت نمیکنن پاشدیم از تو حیاط برگشتیم تو اتاقمون و از پشت پنجره یواشکی کشیک نقاشی ها رو کشیدم ولی آفتاب رفت و نقاشی های بی انصاف ما حرکت نکردن

خودم اعترام کنم
یک روز با داداشم تو خونه دعوا میکردم کوچیک بودم لودر منو داداشم برداشته بود بعد بابام اومد منو برداشت و برد یک طرف دیگه بعد از یک ساعت دیگه من رفتم یواشکی لودر رو از داداشم بذزدم که داداش کوچولو فهمید وای وای جنگ و دعوا بعد باز بابام اومد منو برداره من از دهنم در اومد گفتم عی اییدم بابا ببی تون
بابام تعریف میکرد حدودا تا شب اینا به حرف من خندیده بودند
یک روز با داداشم تو خونه دعوا میکردم کوچیک بودم لودر منو داداشم برداشته بود بعد بابام اومد منو برداشت و برد یک طرف دیگه بعد از یک ساعت دیگه من رفتم یواشکی لودر رو از داداشم بذزدم که داداش کوچولو فهمید وای وای جنگ و دعوا بعد باز بابام اومد منو برداره من از دهنم در اومد گفتم عی اییدم بابا ببی تون
بابام تعریف میکرد حدودا تا شب اینا به حرف من خندیده بودند
اقای ابراهیمی (عی اییدم بابا ببی تون ) میشه ترجمه کنید؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تر جمه کردم خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
اعترافی دیگر
من با مرغ و جوجه / اردک کلا با حیوانات خونگی خیلی خوش داشتم یک روز بابام بهم گفت برو اون مرغ رو بگیر بیار تا برای امشب حاضرش کنیم بخوریمش ببریمش قصابی سرش رو ببره و بعد بیاریم پراش رو بکنیم و شب بخوریمش تا اینا به من گفت من رفتم مرغ رو گرفتم و بردمش تو آشپز خونمون قایم کردم تا صبح
صبح که بیدار شدیم بابام گفت عباس مرغ آودی تو خونه گفتم نه دیدم صدا مرغه میاد رفتیم دیدیم دو تا تخم مرغ هم برامون کرده بابام اینقد خندید گفت دیروز بهش گفتم مرغ رو بیار ببریم قصابی دیروز آورده قایمش کرده و دیگه هم مرغه رو نکشتیم
من با مرغ و جوجه / اردک کلا با حیوانات خونگی خیلی خوش داشتم یک روز بابام بهم گفت برو اون مرغ رو بگیر بیار تا برای امشب حاضرش کنیم بخوریمش ببریمش قصابی سرش رو ببره و بعد بیاریم پراش رو بکنیم و شب بخوریمش تا اینا به من گفت من رفتم مرغ رو گرفتم و بردمش تو آشپز خونمون قایم کردم تا صبح
صبح که بیدار شدیم بابام گفت عباس مرغ آودی تو خونه گفتم نه دیدم صدا مرغه میاد رفتیم دیدیم دو تا تخم مرغ هم برامون کرده بابام اینقد خندید گفت دیروز بهش گفتم مرغ رو بیار ببریم قصابی دیروز آورده قایمش کرده و دیگه هم مرغه رو نکشتیم
اعترافی دیگر
کلاس دوم دبستان بودم یک مغازه دار داشتیم دم مدرسه به اسم آقا حسین خدا رحمتش کنه یک روز یکی از بچه ها اومد گفت عباس بیا تا بریم از مغازه آقا حسین لواشک بگیریم گفتیم باشه رفتیم تا دم مغازه بعد دوستم یک هزار تومنی به من داد و مچاله گفت برو لواشک بگیر بیار منم رفتم پول رو دادم به آقا حسین و آقا حسین هم لواشک داد و لی پول رو نگاه نکرد و فقط گرفت و انداخت اونجا تو کشو
بعد دو سه ساعت دیدیم آقا حسین با یک چوب دم مدرسه وایساده و میگه این دو تا بچه که اومدن از من لواشک گرفتن کجان خلاصه مدیر مدرسه منو با دوستم دیده بود که رفته بودیم بیرون وای چشت روز بد نبینه آقا حسین هزار تومنی رو آورده بود خخخخخخ از این هزاری ها که مربوط به تبریک عروس داماد ها هستن خخخخخخخخخخخخ
هزار تا فوش شنفتیم و کتک حسابی اما اینقدر لواشک خورده بودیم که شب دلدرد گرفتیم خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
خدا بیامرزدش آقا حسین رو
کلاس دوم دبستان بودم یک مغازه دار داشتیم دم مدرسه به اسم آقا حسین خدا رحمتش کنه یک روز یکی از بچه ها اومد گفت عباس بیا تا بریم از مغازه آقا حسین لواشک بگیریم گفتیم باشه رفتیم تا دم مغازه بعد دوستم یک هزار تومنی به من داد و مچاله گفت برو لواشک بگیر بیار منم رفتم پول رو دادم به آقا حسین و آقا حسین هم لواشک داد و لی پول رو نگاه نکرد و فقط گرفت و انداخت اونجا تو کشو
بعد دو سه ساعت دیدیم آقا حسین با یک چوب دم مدرسه وایساده و میگه این دو تا بچه که اومدن از من لواشک گرفتن کجان خلاصه مدیر مدرسه منو با دوستم دیده بود که رفته بودیم بیرون وای چشت روز بد نبینه آقا حسین هزار تومنی رو آورده بود خخخخخخ از این هزاری ها که مربوط به تبریک عروس داماد ها هستن خخخخخخخخخخخخ
هزار تا فوش شنفتیم و کتک حسابی اما اینقدر لواشک خورده بودیم که شب دلدرد گرفتیم خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
خدا بیامرزدش آقا حسین رو
کسی اعتراف نمیخواد بکنه خخخخ
اعتراف کنین بچه ها
ye roz shab ke khabidim sob boland shodim