خدا با ما نشسته چای می نوشه...
خدا با ما نشسته چای می نوشه...
من این روزها یه حال دیگه ای دارم همیشه هیچ وقت این طور نبودم همیشه نیمیه خالی رو میدیم به فکر نیمیه های پر نبودم همیشه فکر می کردم زمین پسته خدا رو سوی قبله میشه پیدا کرد همین دیروز سمت این حوالی بود یکی در زد خدا رفت و درو وا کرد من این روزها یه حاله دیگه ای دارم جهان من لباس تازه می پوشه من و تو دیگه تنها نیستیم چونکه خدا با ما نشسته چای می نوشه ملخ افتاده توی خرمن گندم منم مثل همه از کار بیکارم بجای داس شونه توی دستام فقط به فکر گندم زار موهاتم اگه بارون به شیشه مشت می کوبه بیا اینجا بشین کنار این کرسی خدا با دست من دستاتو میگیره تو از چشم خدا حالم رو می پرسی نه اینکه بی خیال مزرعه باشم دیگه از باد پاییزی نمی ترسم نگو این اسیاب از پایه ویرون شد خدا با ماست از چیزی نمی ترسم من این روزها یه حال دیگه ای دارم جهان من لباس تازه می پوشه من وتو دیگه تنها نیستیم چون که خدا با مانشسته چای می نوشه خدا با ما نشسته چای می نوشه
ببخشيد اجازه دارم نظر بدم! متن زيبايى بود فقط تصور من موقع ورود چيزه ديگه اى بود,تصويرش يکمى نامفهومه براى من البته,عذرخاهى ميکنم تنها نظر بنده بود..