فراموش کردن
فراموش کردن
قدم زدن در خیابان را دوست داشت.کارش شده بود گام برداشتن...
گام های کوتاه...گام های بلند.
دست هایش را باز کرده بود.کسی کار با او نداشت.آزاد بود...
می توانست هر کار که می خواهد بکند...
می توانست هر وقت که بخواهد مانند دیوانه ها رفتار کند...
از ته دل فریاد می زد...
می توانست هر چه قدر که بخواهد فریاد بکشد...
میدانست که آمدنش نزدیک است...خیس عرق شده بود.نمی دانست چه بگوید.هر لحظه یک قدم به او نزدیک تر می شد.قدم هایش تند تر شدند.
سه قدم...دو قدم...یک قدم و ناگهان بی تفاوت،از کنارش گذشت.دستش را در دست دختر دیگری گذاشت.آن دختر غریبه گفت:اونو دوست داشتی؟
-شاید یه زمانی...ولی اون مرده...من اونو فراموش کردم.
دستش در دست دیگری بود و هیچگاه نفهمید یک روح خسته،همیشه دنبالش است.
شاید ما کسانی را فراموش کنیم که آن ها به یاد ما باشند
و شاید کسانی را به یاد داشته باشیم که آن ها ما را فراموش کرده باشند
گام های کوتاه...گام های بلند.
دست هایش را باز کرده بود.کسی کار با او نداشت.آزاد بود...
می توانست هر کار که می خواهد بکند...
می توانست هر وقت که بخواهد مانند دیوانه ها رفتار کند...
از ته دل فریاد می زد...
می توانست هر چه قدر که بخواهد فریاد بکشد...
میدانست که آمدنش نزدیک است...خیس عرق شده بود.نمی دانست چه بگوید.هر لحظه یک قدم به او نزدیک تر می شد.قدم هایش تند تر شدند.
سه قدم...دو قدم...یک قدم و ناگهان بی تفاوت،از کنارش گذشت.دستش را در دست دختر دیگری گذاشت.آن دختر غریبه گفت:اونو دوست داشتی؟
-شاید یه زمانی...ولی اون مرده...من اونو فراموش کردم.
دستش در دست دیگری بود و هیچگاه نفهمید یک روح خسته،همیشه دنبالش است.
شاید ما کسانی را فراموش کنیم که آن ها به یاد ما باشند
و شاید کسانی را به یاد داشته باشیم که آن ها ما را فراموش کرده باشند