بهترین شعرهایی که خوندم

بهترین شعرهایی که خوندم

شعر و داستان • 1393/02/29 @esmail76
بهترین شعرهایی که خوندم
 باز کـن ! فــرق نـــدارد چـــه شــرابــی بـاشـــد
 از در مــســجــد و مــیــخــانــه نـبایــد تــرســیـد
 راز بــد مـســت شــدن در خـُـم می پـنهان است
 سر بکش ! از دو ســه پـیـمانــه نباید ترسـیـد
 بگذر از مــردم ســجـّـاده نـشـیــنی کـه هــنـوز
 نرسـیــدنــد بــه ایـــمـــان ِ "نـبـایـد ترســیـد"
 عـاقــلان اهـل سکوت اند اگر حـرفی نـیـســت
 از هــیاهــوی دو دیــوانـه نــبــایـد تــرســیــد
 گاهــی از حــادثــه ای تــلــخ گـــذشــتــم امّــا
 گـاهــی از هــیـچ تـریــن حادثه بـاید تــرسـیــد !
 مـن از آن روز کـه قـومم به شب آلـوده شـود
 و خــدا حــکــم به طــوفــان نـکــند می ترسم
 مــن از آن مــســجــد و مــحراب فـراوانی که
 برکــت ســفــره فـــراوان نــکــنــد مــی ترسم
 نـه کـه از بـوسه ی معـشـوق بـتـرسم ! هرگز !
 از گـنـاهـی که پـشـیـمـان نـکــند مــی ترسـم !
 مــن از این زنـدگی ِ ســـخـت اگــر آخرِ کـار
 مــرگ را ســـاده و آســان نکــند می تـــرســـم
 هــمــه از داشــتــنِ جـان گــران مـــی تــرســند
 من ولی بـیـشـتـر از بـار گــران مـــی تـــرســم
 افـتـخـارم هــمــه اش زخـمِ جـگر داشـتــن اسـت
 چه کسی گـفــتـه که از زخــم زبان می ترسم !؟
 دست نانوایی تان نیست خدا روزی ِ ماست
 ای که پنداشته اید از غــم نــان می ترسم !
 می رسد روز بزرگی کـه نمی دانم چیست ...
 من از آن روز ... از آن روز ... از آن می ترسم ...
 آمدی، شادی و ماتم به سراغم آمد
 خنده و گریه­‌ی تواَم به سراغم آمد
  
 آمدی مثل همان سال نبودی دیگر
 کی رسیدی گُل من؟ کال نبودی دیگر
  
 آمدی «نو شده» هرچند کهن­‌تر شده ­ای
 ای فدای قد و بالای تو... زن ­تر شده­ ای!
  
 شیطنت رفته و افسونگری آموخته­‌ای
 خوانده­‌ای شعر مرا، شاعری آموخته­‌ای
  
 جای آن چشم، که گور پدرِ آهو بود
 لانه­‌ی مضطربِ فاخته­‌یی ترسو بود
  
 دختری رفت که اخم و غضبش شیرین بود
 زنی آمد که لبِ خنده‌ ­زنش غمگین بود
  
 دختری بست به بازوی درختی، تابی
 زن سرازیر شد از سُرسُره‌­ی بی­تابی
  
 قلعه‌­ی زخمی در حال فرودی انگار
 پُل تن ­باخته در بستر رودی انگار
  
 گُلِ پژمرده‌­ی ناکامِ قراری شاید
 دستِ آشفته­‌ی مستی به قماری شاید
  
 بنشین از منِ بی­‌حوصله شعری بشنو
 قدرِ یک لحظه از آن فاصله شعری بشنو
  
 بعدِ تو برگ زمین خورده به طوفان زد و رفت
 یک شب از خانه به آغوش خیابان زد و رفت
  
 دل به دریا زد و هی همسفرِ جوها شد
 زنگ بیداری او، دسته­‌ی جارو­ها شد
  
 آه دیر آمدی ای بغض فرو­بُرده‌­ی من!
 آه دیرآمدی ای اشکِ زمین خورده‌­ی من!
  
 سخت ماندم که عذاب تو زمینم نزند
 سینه‌­ام سنگ شود مثل تو، سینم نزند
  
 سخت ماندم که نیایی و خرابم نکنی
 قصّه خواندم نزدم پلک که خوابم نکنی
  
 پلّه­‌ها با کف پای تو محبّت نکند
 درِ این خانه به این پاشنه عادت نکند
  
 رفتی و دور شدی، این­همه دیرم کردی
 مو به مو، رو­به­‌روی آینه پیرم کردی  
 گیرم این فاصله را با دو قدم رد بکنیم
 آه! با عُمرِ هدر رفته چه باید بکنیم
  
 عشق دورم! فقط آن خاطره­‌ها سهم من است
 بسته درها و همین پنجره‌­ها سهم من است
  
 در همین شعر که گفتم به تو جان خواهم داد
 از همان پنجره‌­ها دست تکان خواهم داد...

مانده تا برف زمین آب شود.

مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر.

ناتمام است درخت.

زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد

و فروغ تر چشم حشرات

و طلوع سر غوک از افق درک حیات.


مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سمبوسه و عید.

در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد

و نه آواز پری می‌رسد از روزن منظومه ی برف

تشنه ی زمزمه‌ ام.

مانده تا مرغ سرچینه ی هذیانی اسفند صدا بردارد.

پس چه باید بکنم

من که در لخت‌ترین موسم بی‌چهچه سال

تشنه ی زمزمه‌ام؟


بهتر آن است که برخیزیم

رنگ را بردارم

روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم.

از: سهراب سپهری

مشنو ای دوست که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست
به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقه موییت گرفتاری هست
گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست
هر که عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیدست تو را بر منش انکاری هست
صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم
همه دانند که در صحبت گل خاری هست
نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببر
آب هر طیب که در کلبه عطاری هست
من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود
سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست
من از این دلق مرقع به درآیم روزی
تا همه خلق بدانند که زناری هست
که نه مستم من و در دور تو هشیاری هست
عشق سعدی نه حدیثیست که پنهان ما
داستانیست که بر هر سر بازاری هست
از لسان الغیب

به حسن خلق و وفا كس به یار ما نرسد تو را در این سخن انكار كار ما نرسد

اگر چه حسن فروشان به جلوه آمده‏اند كسى به حسن و ملاحت‏به یار ما نرسد

بحق صحبت دیرین كه هیچ محرم راز بیار یك جهت‏حق گذار ما نرسد

هزار نقد به بازار كائنات آرند یكى به سكه صاحب عیار ما نرسد

دریغ قافله عمر كانچنان رفتند كه گردشان به هواى دیار ما نرسد

هزار نقش برآید ز كلك صنع و یكى به دلپذیرى نقش نگار ما نرسد

دلا ز طعن حسودان برنج و ایمن باش كه بد به خاطر امیدوار ما نرسد

چنان بزى كه اگر خاك ره شوى كس را غبار خاطرى از رهگذار ما نرسد

بسوخت (حافظ) و ترسم كه شرح قصه او به سمع پادشه كامكار ما نرسد