گاهی دلت خیلی چیزها میخواهد...
گاهی دلت خیلی چیزها میخواهد...
گاهی دلت میخواهد تنها باشی در یک مکعب !
مکعبی از جنس شیشه و تماشا کنی از درونش،بیرون دنیای مکعبیت را...
چقدر درد دارد تنهایی وقتی کسی باشد اما نبیند تو را،اشکهایت را و دنیایی از فراموشی هایت را...
گاهی هم میخواهی دستت را با تمام قدرت مشت کنی روی تمام دردهایت و بدانی هستند کسانی که مشتت را باز میکنند و باهم ان همه درد فشرده شده را تحمل کردن!
گاهی هستند کسانیکه با اعماق وجودت بودنشان را حس میکنی و هستند اما با امیدی واهی و کوتاه.
ای کاش میشد غم چشمانت را،حرف نگاهت را ببینند و همراهت شوند و بخواهند بدون ترحم کمکت کنند در این راه طاقت فرسا...
وقتی هوا سرد است مانند پتوی گلبافت خانه مادربزرگ دلت را با بودنشان گرم کنند بی هیچ توقعی،وقتی تنت از شدت بی پناهی میلرزد پشتت بایستند و همانند کوهی پر غرور حمایتت کنند...
تمام اینهارا تنها یک نفرهم میتواند انجام دهد اما همان یک نفر هم رو برمیگرداند،میداند سرگردانی،میداند درد و غم داری قد دریا،میداند میترسی،نگرانی هم...
میداند و نمیبیند تمنا و خواهش نگاه اشکبارت را...
چقدر درد دارد تظاهر به خوب بودن،خندیدن،لبخند زدن،شادی کردن ولی قلبت پر باشد از غم و درد خیلی چیزها واشکهایت جمع شوند پشت سدّی از نباید ها...
گاهی دلت خیلی چیزها میخواهد که نمیتوانی انها را حتی برای لحظه ای داشته باشی...
حتی برای لحظه ای...
مکعبی از جنس شیشه و تماشا کنی از درونش،بیرون دنیای مکعبیت را...
چقدر درد دارد تنهایی وقتی کسی باشد اما نبیند تو را،اشکهایت را و دنیایی از فراموشی هایت را...
گاهی هم میخواهی دستت را با تمام قدرت مشت کنی روی تمام دردهایت و بدانی هستند کسانی که مشتت را باز میکنند و باهم ان همه درد فشرده شده را تحمل کردن!
گاهی هستند کسانیکه با اعماق وجودت بودنشان را حس میکنی و هستند اما با امیدی واهی و کوتاه.
ای کاش میشد غم چشمانت را،حرف نگاهت را ببینند و همراهت شوند و بخواهند بدون ترحم کمکت کنند در این راه طاقت فرسا...
وقتی هوا سرد است مانند پتوی گلبافت خانه مادربزرگ دلت را با بودنشان گرم کنند بی هیچ توقعی،وقتی تنت از شدت بی پناهی میلرزد پشتت بایستند و همانند کوهی پر غرور حمایتت کنند...
تمام اینهارا تنها یک نفرهم میتواند انجام دهد اما همان یک نفر هم رو برمیگرداند،میداند سرگردانی،میداند درد و غم داری قد دریا،میداند میترسی،نگرانی هم...
میداند و نمیبیند تمنا و خواهش نگاه اشکبارت را...
چقدر درد دارد تظاهر به خوب بودن،خندیدن،لبخند زدن،شادی کردن ولی قلبت پر باشد از غم و درد خیلی چیزها واشکهایت جمع شوند پشت سدّی از نباید ها...
گاهی دلت خیلی چیزها میخواهد که نمیتوانی انها را حتی برای لحظه ای داشته باشی...
حتی برای لحظه ای...