ای کاش...

ای کاش...

خودمونی • 1393/02/16 @aram200
ای کاش...

کاشکی میشُد با وسایلم صحبت کنم و براشون توضیح بدم

که من خیلی خسته ام … خودشون رعایت کنن و پخش و پَلا نشن

واااااالا


ای کاش

کاش هیچ کس به قرص و دارو نیازی نداشت .
ای کاش زمان به عقب برمی گشت. ای کاش...

ای کاش فردا ک از

خواب بیدار میشوم....

زندگی رنگ دیگری داشته باشد

همرنگ ارزو هایم!!!!


ای کاش قطره ای باران بودم و تو بین الحرمین می ریختم...





ای کاش هیچوقت کسی تنها نبود

کاش تنهایی نبود

کاش میشید سیاهی شب را با نور عشق ربود

اما از این همه تلاش بیهوده چه سود؟

همه جا بر همه تن بر همه دیوار ها نقش بسته به رنگ کبود

کاش بی مهری نبود

کاش نقاب بر چهره ی انسان نبود

کاش این همه ای کاش نبود


کاش از شاخه سرسبز حیات
گل اندوه مرا میچیدی
کاش در شعر من ای مایه ی عمر
شعله ی راز مرا می دیدی...
کاشکی این دل من جنسش از شیشه نبود

شادی روزو شبم سست و بی ریشه نبود

خاطرت هست شبی سر راهت بودم ؟

با نگاهت به دلم سنگ زدی فکر کردم نگهت پل بین من و درمان من است

نه دریغا افسوس چه خیالی باطل باطلی بی حاصل

غافل از آن بودم که تو پیمان شکنی بی وفا بی احساس قاتل جان منی

یاد روزی کردم که عبور از گذر ما کردی

چه صمیمانه خودت را به دلم جا کردی

بعد از ان روز دگر قلب من افتاد به زیر قدمت وتو با گام زدن روی دلم

بشکستی دل فرسوده ی من

پس چگونه دل من شد رفیق دل تو

شمع محفل تو

شادیم از این بود که کسی هست به فکر من و قلبم باشد

گر چه تو دشمن پر کینه قلبم بودی کینه ات شیرین بود

مثل حلوای شب عید که مادر می پخت

مثل لبخند گل سرخ که در فصل بهار به همه راز محبت میگفت

کارتو با دل من تنها بشکستن و بشکستن و بشکستن بود

اما بخدا شیرین بود

خورده ای شیشه ی قلبم را شیشه فروش بند میزد

تا باز بزنی سنگ و بلرزد از تو

بشکند با نگه خسته ی تو

آه تو که رفتی دل من باز شکست

شکست و فرو ریخت و من هر چه فریاد زدم شیشه فروش ان را بند نزد

گفت: این دل دگر کارش از کار گذشت بگذر از ان دل زان که دلدار گذشت

جمع کردم دل شکسته ی خود ریختم ان را در معبر شعر

آه ای عابران از کوچه ویرانه ی ما چون گذری

کن زیر قدمت یک نظری

تا مبادا برود در پایت خورده های شیشه ای دل من

زیر لب زمزمه ای کردم باز

کاشکی این دل من جنسش از شیشه نبود

کاشکی این دل من...

ای کاش هرکسی جای خودش بود