واژه هایی برای تو...برای تویی که دیگرنیستی...
آرام قدم از قدم بر میدارم، راهی ِ این حادثه ها می شوم... می گذرم از مرز احاطه ی زمان به حول تو که دیگر نیستی... به تو که دست به سکوی آفتاب بردی. مرز رهایی را چه خوب از میان همه ی افسانه ها بو کشیدی... آنقدر مست بودی که هیچ حواست هم نبود به تمام ِ ما! به دنیا و مافی هایش... به چشم های گریان ِ منتظر... به دلهره های گاه و بی گاهمان... به دستهایی که حسرت نوازشت را دارند...هیچ حواست نبود و نیست انگار... به قلم هایی که در نبودنت چه درمانده پیچ و تاب خوردند... در عجبم از اینکه یکهو چه بی هوا مست کردی... مگر تو را چه حال و هوایی آزرد که تاب ماندت سر آمد؟! گذر کدام روز و شب تو را به ستوه آورد؟! یا که حرص و آز ِ چه فریبنده ای عاشقت کرد که چنین بی مهابا گریختی؟!
نمی دانم می خواهم از تو گله کنم یا از این روزگار ِ مفلوک ِ له شده در ما بین نفس هایمان... تو که هیچ خیال عُصیان هم که نداشتی... در حراسم از باغبانی چنین سنگدل، چه بی رحمانه از تو غافل شد... این رسم کدام باغبان و رُستنی هایش بود؟! تو که هنوز به اندازه ی تمام طراوت ِ باغچه ی مادری نا شکفته بودی! هنوز سیر زیر پرتوهای زرین آفتاب مستانه ندویده بودی... از می خواران ِ رند ِ این بزم هم هیچ سبقتی که نداشتی...
بر زمین نفرین باید کرد که آرزو ها را بی رحمانه می بلعد... قصه ها را کوتاه می کند و ساز خودش را می نوازد... آخر سر هم تو هیچ خواهان ِ آن نبودی که واژه ی عشق را بیشتر از کوتاهی ِ هجایش کش دهی... حالا دیگر فقط دل خستگانت هستند که " آه " کوتاه را با هجایی به وسعت تمام تو، از هنجره می سرایند... می شنوی آیا؟! این ناله های شبانه ی عزیزان را؟! حتماً می دانی که چه ضجه هایی را در فراقت از دل ِ شب می رویانند...
نُت به نُت ِ این شوره زار را با حرکاتی موزون و سبک رقصیدی... می خواهم بگویم تا همه بدانند که همیشه در حیرت ِ آن خواهم ماند که پرده ار سرّ ِ کدام لحظه برداشتی... چگونه و کجا مسیر را آموختی... مسیری به بیرون از زندگی... به بیرون از نفس های تکراری... چه زیبا پُل زدی از حادثه ای ساده... پُلی که از شور و شوق تمام آسمان و زمینت خواستنی تر بود و شهوت انگیز تر... و چه زیبا لغریدی از همه ی اینها...
می دانی دوستانت هنوز هم که هنوز است دهان بندی از نفرتشان را می چپانند بر دهان هر آنچه که جز تو بگویند... صدایت را می شنوند... شاید در رویاهایشان... شاید هم در خاطرات دور و بعیدی که هرگز رهایشان نخواهد کرد... در غیابت، آبی ِ آسمان هم زلالی اش را سخت باخته!
می دانم که حس می کنی پراکندگیه این سطور را... پریشانیشان را... هاج و واج ماندن واژه ها را... مطلب که تو باشی خط و سطر هم نظم می بازند... سرخورده می شوند...
با گم شدنت در ازدحام ِ حادثه ها بسیاری هم زیر آوار ِ اندوهت مانده اند... چه کودکانه به بازی ِ این دنیا تعنه زدی! می خواهم بگویم این روزگار هیچ گاه نقاش خوبی نبوده... از همان اولش نبوده... هیچ گاه نبوده...
تو آرام بمان... آرام ِ آرام... در وسعت ِ ثانیه هایی که هستی... ما اندوه ِ تمام ِ نبودنت را به دوش کشیده ایم...
این فقط تو نبودی که با رفتنت، ...رفتی!!
آنان که محیط فضل و آداب شدند
در جمع کمال شمع اصحاب شدند
ره زین شب تاریک نبردند برون
گفتند فسانه ای و در خواب شدند