موسیقی.هنر.فلسفه

موسیقی.هنر.فلسفه

نوازندگان استان • 1393/02/10 @rainblue70
موسیقی.هنر.فلسفه
یک چکیده ی کوچولو راجبه موسیقی از دیدگاه بزرگان ...wub آرتور شوپنهاور، فیلسوف بزرگ آلمانی، به سال ۱۷۸۸ در دانتزیگ متولد شد و در سال ۱۸۶۰ در فرانکفورت درگذشت. پس از پایان تحصیلت در رشته فلسفه، شاهکار خود کتاب جهان همچون اراده و ایده را در سال ۱۸18 نوشت و آن را انتشار داد. شوپنهاور می گوید: *موسیقی را نمی توان به زبان یا قلم بازگفت؛ باید شنید و آزمود. *از زمان و مکان و علیت، پاک فارغ است و همچون ارقام و اشکال هندسی قالب و ظرف همه چیز است و برخلف اصل علیت، ما را از علت خود منصرف می سازد و مجذوب می کند. *موسیقی نمایشگر افسونگری است که اراده مکتوم ناشناختنی را با تمام شور و وسوسه و جوش و خروش و زیر وبم آن می شناساند. *موسیقی، هنرِ هنرها و زیباییِ زیباییهاست. زورق نجاتی است که غریق منجلاب حیات را برمی گیرد و به بهشت آرزو می برد. اما والاترین همه هنرها موسیقی است. واگنرمی گوید: شوپنهاوئر نخستین کسی است که با روشن بینی فلسفی وضع موسیقی را درمیان هنرهای زیبای دیگر شناخت و تعیین کرد. کانت و هگل در بیان مراتب هنرهای زیبا، موسیقی را در میان نقاشی و شعر قراردادند و مقام شعر را برتر دانستند؛ اما شوپنهاور موسیقی را مافوق تصورات دانست و آن را عالیترین هنر انسانی شمرد. موسیقی قدرت هنر در بالا بردن ما از این عالم نفسانی بیشتر در موسیقی آشکار است. موسیقی به هیچ وجه مانندهنرهای دیگر رونوشت آمال و تصورات و حقیقت اشیاء نیست؛ بلکه نشان دهنده خود اراده یا خواست است.موسیقی آن حرکت وکوشش و سرگردانی ابدی اراده را نشان می دهد که بالاخره به سوی خود برمی گردد وکوشش را از سر می گیرد. به همین جهت اثر موسیقی از هنرهای دیگر نافذتر و قویتر است؛ زیرا هنرهای دیگربا سایه اشیاء سروکار دارند و موسیقی با خود آنها. فرق دیگر موسیقی با هنرهای دیگر در این است که موسیقی مستقیما - نه از راه تصورات - بر احساسات ما اثرمی کند. قلمرو موسیقی در حقیقت متعلق به این جهان نیست. به قول بتهوون ((توصیف کار نقاشی است. شعر نیز در این کار و در مقایسه با موسیقی می تواند توفیق زیاد داشته باشد و میدان آن به اندازه میدان من محدود نیست؛ اما در مقابل، میدان من در مناطق دیگر بسیار گسترده است و به آسانی نمی توان به قلمرو من دست یافت)). افلاطون می گوید: ((نغمه و وزن موسیقی تاثیر فوق العادهای در روح انسان دارد واگر درست به کار رود، می تواند زیبایی را در رویاهای روح جایگزین کند)).موسیقی تاثیری شگرف بر روح آدمی دارد و می تواند لطیف ترین احساسات انسانی را بر انگیزد. فیثاغورث می گوید: ((من صدای اصطحکاک افلاک را شنیدم واز آن علم موسیقی را نوشتم.)) مولانا اما تاپیش از دیدار شمس، چندان به موسیقی نمی پرداخت.او فقیه بود و فقها را میانه ای با موسیقی نبوده و نیست. تا اینکه شمس بر وی طلوع کرد و مولانایی دیگر پدید آمد.مولانا مانند بسیاری از حکمای اسلامی،موسیقی را طنین گردش افلاک می دانست.وی همچنین عقیده داشت که هیچ زبانی توان تعریف عشق را ندارد،مگر نوا وموسیقی. نی حدیث راه پر خون می کند قصه های عشق مجنون میکند به امید اینکه زندگیمان سرشار از نواهای خوشبختی گردد.......smile