بدینوسیله من رسما از بزرگسالی ام استعفا می دهم
اتاق‌های اصلی مطالب جالب، تفریح و سرگرمی خودمونی بدینوسیله من رسما از بزرگسالی ام استعفا می دهم
آرشیو تاپیک

بدینوسیله من رسما از بزرگسالی ام استعفا می دهم

خودمونی • 1393/02/07 @elena64
بدینوسیله من رسما از بزرگسالی ام استعفا می دهم
بدینوسیله من رسما از بزرگسالی ام استعفا می دهم و مسئولیت یک کودک هشت ساله را به عهده میگیرم...
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است چون می توانم آن را بخورم...

می خواهم زیر یک درخت بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا رستوران پنج ستاره است!

می خواهم در کوچه پس کوچه های محله مان بالابلندی بازی کنم
می خواهم سرم را از شیشه تاکسی بیرون بیاورم و بلند بلند شعر بخوانم

می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم،بادبادکم را به هوا بفرستم...

می خواهم به گذشته برگردم ....وقتی داشتم رنگ ها را ، جدول ضرب را و شعرها را می آموختم

می خواهم شب هنگام عروسکم را در آغوش بگیرم و بیخیال از هر آنچه پیش آمده بخوابم...

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند...!
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند...!
برخیز تا به روزهای کوکی خویش بازگردیم آنروزها که فواره های سبز از حوضهای آبی فوران میکردند و ما زیر چادر نماز سفید مادر قایم باشک بازی میکردیم آن روزها که بی دغدغه بستی چوبی میخوردیم وظرف ماست را بسرمان میکشیدیم ونوک بینیمان سفید میشد آنروزها که موشکهای کاغذی درست میکردیم وتا ساعتها تمرین پرواز میکردیم آن روزها که اسباب بازیمان یک عروسک پلاستیکی بود که به هزار تا باربی می ارزید آن روزها که شاخه گل شکسته را با بستن دستمال درمان میکردیم این روزها چقدر دلگیر شده است می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خود برگردم... می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به . . . این دسته چک من، کلید ماشین، کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما! من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم !

می خواهم به همان زندگی ساده خود برگردم،

نمی خواهم زندگی ام پر شود از کوهی از مدارک اداری،خبرهای ناراحت کننده،صورتحساب،جریمه
اجاره خونه، سر رسید وام و....


می خواهم کودکانه روی صحنه تئاتر هزار نقش بازی کنم و لذت ببرم

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم،به فرشتگان، به باران ، به صدای باد


پا به پای کودکی هایم بیا کفش هایت را به پا کن تا به تا . قاه قاه خنده ات را ساز کن باز هم با خنده ات اعجاز کن . پا بکوب و لج کن و راضی نشو با کسی جز عشق همبازی نشو . بچه های کوچه را هم کن خبر عاقلی را یک شب از یادت ببر . خاله بازی کن به رسم کودکی با همان چادر نماز پولکی . طعم چای و قوری گلدارمان لحظه های ناب بی تکرارمان . مادری از جنس باران داشتیم در کنارش خواب آسان داشتیم . یا پدر اسطوره دنیای ما قهرمان باور زیبای ما . قصه های هر شب مادربزرگ ماجرای بزبز قندی و گرگ . غصه هرگز فرصت جولان نداشت خنده های کودکی پایان نداشت . هرکسی رنگ خودش, بی شیله بود ثروت هر بچه قدری تیله بود . ای شریک نان و گردو و پنیر ! همکلاسی ! باز دستم را بگیر . مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟ . حال ما را از کسی پرسیده ای؟ مثل ما بال و پرت را چیده ای ؟ . حسرت پرواز داری در قفس؟ می کشی مشکل در این دنیا نفس؟ . سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟ رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟ . رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟ آسمان باورت مهتابی است ؟ . هرکجایی, شعر باران را بخوان ساده باش و باز هم کودک بمان . باز باران با ترانه ، گریه کن ! کودکی تو ، کودکانه گریه کن! . ای رفیق روزهای گرم و سرد سادگی هایم به سویم باز گرد!