دو کلام حرف خودمونی...

دو کلام حرف خودمونی...

خودمونی • 1393/02/02 @mbsams
بعضی وقتها...!!!
بعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی...
چون سنگها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می کنی

رگبار نوبهاری و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقهء سبز نوازش است

با برگ های مرده همآغوش می کنی

گمراه تر از روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلائی مرداب خون من

خوش باد مستیت، که مرا نوش می کنی

تو درهء بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه ها ، فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی ؟

دوستی شاید... (از استاد عزیزم مرید محمدی)

غرش رعد به پهنای افق جان می داد

و قدم های بلند باران

روی این خاک سیه جان میکند

چه فریبا بود جلوه ی پنجره ی رو به حیاط

آب از خرمن ابر همچو گندم در باد

پیکر باکره را می رقصاند

قطره های صدف و مروارید

نرم ونرمک به زمین می آمد

و پریشان به سر گنبد دوار زمین می غلتید

آسمان می غرید

و دم خسته و غمگین زمین

به هم آغوشی باران می رفت

آه.....این باران است

این پیام گل گندم دارد

ولی این خاک سیه،دانه را پوشانده است

و نخواهد رویید

اگر این ابر سیه تا به ابد گریه کند

آه...اگر رود دلم برخیزد

وای!اگر بانگ برآرم ای دوست

گر چه صد بار بگوشت خواندم

«آنچه البته به جایی نرسد فریاد است»

من که دریای خیالم بی شک

مملوء از یک رنگیست

و پر از شیر صدف های صفاست

بهر آزردگیم را دریاب

کاش می فهمیدی.....تو صمیمیت را

کاش می فهمیدی.....دوستی را

آه.....خاطر داری؟

که به بی صبری و باصد فریاد

تو به من می گفتی

من وفایم چون کوه

و گل های باغ محبت هایم

عطر آگین ز اقاقی بهتر

وشکر خنده ی لب هایت را

به کویر لب من پاشیدی

من دلم می سوزد

من دلم می پوسد

گل صد خاطره از دشت دلم می روید

که چه زود دوستی را

به فراموشی مطلق دادی

دوستی صلح و صفا یک رنگیست

کاش می دانستی

که صمیمیت و اخلاص خیابانی نیست

دوستی دیو بیابانی نیست

دوستی شاید کوهی باشد

که سر قله ی آن

مرمر برف محبت خفته است

دوستی شاید آواز قناری باشد

وقت گل کردن صبح......

یا به هنگام غروب

دوستی.....شاید

به هماهنگی دو خط موازی باشد

که سر سوزنی از آن به تنافر نرود

دوستی.....شاید

دو تولد باشد در یک روز

گفتم ای دوست

تا بدانی که جدایی

شرر جانسوزیست

و جداییست که می سوزاند

خرمن هستی آدمها را

از طعنه ی انسانها دلگیرمشو........
انها سالهاست ک ب اسمان ابری میگویند

خراب

از طعنه ی انسانها دلگیرمشو........
انها سالهاست ک ب اسمان ابری میگویند

خراب

زندگی پیمودن راهی برای رسیدن ب خداست.......
مراقب قدمهایمان باشیم
حتی مورچه ای زیر پایمان له نشود
چرا همش مطالب غمگین زیاد لایک میخوره!
بابا یکم روحیه بدید
به راستی آیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا ؟؟؟!

پدر و پسر داشتن صحبت میکردن!!

پدر دستشو میندازه دوره گردنه پسرش میگه پسرم من شیرم یا تو؟

پسر میگه : من..!!

پدر میگه : پسرم من شیرم یا تو؟؟!!

پسر میگه : بازم من شیرم...

پدر عصبی میشه دستشو از رو شونه پسرش بر میداره میگه : من شیرم یا تو!!؟؟

پسر میگه : بابا تو شیری...!!

پدر میگه : چرا بار اول و دوم گفتی من حالا میگی تو ؟؟

پسر گفت : آخه دفعه های قبلی دستت رو شونم بود فکر کردم یه کوه پشتمه اما حالا...

خیلی شاد بود مطلبت!
اسفند کجاس