فک کن رفتی حموم...
فک کن رفتی حموم...
فکر کن رفتی حموم
.
.
.
حولت یادت رفته!
.
.
.
داد می زنی: یکی حوله منو از رو تختم بده...
.
.
.
در یکم باز میشه یه دستی حوله رو میده بهت...
.
.
.
می گیری، تشکر می کنی... خودتو خشک می کنی... لباس می پوشی...
.
.
.
دستتو که میذاری رو دستگیره درو باز کنی بیای بیرون یادت میفته همه مسافرتن و تو توی خونه تنها بودی...!!!
.
اون لحظه چی کار میکنی....
راستشو بگیااااااااا
پس بگو منم شاعرم با این اوصاف از فردا باید از تواناییهام استفاده کنم و یه کتاب شعر بنویسم
جالبه برمیگردم تو حموم میگم بیا قولنجمم بگیر
از ترس از خونه میزنم بیرون