دیالوگ های ماندگار سریال خط ...

دیالوگ های ماندگار سریال خط ...

دانلود فیلم و سریال • 1393/02/01 @yazahra
دیالوگ های ماندگار سریال خط ...
بزرگ: سیاآآ(سیاوش) یکی دوتا از اینا(فرش های ابریشم) گم بشه کی میفهمه؟ هاآ؟ از این خرسک مرسک گنده ها نه ها، همین کوچولوهای ابریشم دیواری ...

سیاوش: امانه، امانتـــــــه!

بزرگ: بابا چی امانتـــــــــه؟! واسه تو امانته، واس من که امانت نیست که!



بزرگ: ان شاءالله بعد سفر بندر، به امید خدا میزنیم تو گوششون، نه؟ هاآآآ؟

سیاوش: ببین، آدم وقتی قراره دزدی و کثافت کاری کنه، اسم خدا رو نمیاره، بیشعور!!!

بزرگ: اینجوری که بهتره کـه، پس فردا اگر خواستم توبه کنم بر میگردم میگم خدایا، اون موقع خریتم من به یاد تو بودم، با اسم خودت شروع کردم، الانم باید منو ببشخی ...

سیاوش: احمقی دیگه، این حرفا فقط از دهن یه احمق بیرون میاد!

من واسه شما پا برهنه اِورستم فتح ميكنم ..

ديالوگ شيرين سيا به سوگند ..
سیا و دوستش با موتور پشت چراغ قرمز بودن

دوستش بهش میگه چراغ قرمز رو رد کنم؟

سیا میگه نه من به سوگند قول دادم


سیاوش: چیکار میکنی پهلوون(مرد کارتن خواب)؟

مرد کارتن خواب: قرار بود نشونی اونو بنویسه، نه دربه دری منو!

سیاوش: پس من چی؟ نشونی شم دارم و به دستش نمیارم!

مرد کارتن خواب: اگه از دست داده رو به دست بیاری مردی.

سیاوش: داشتیم؟ قرار بود اندازه سواد من حرف بزنیم ...

[سر تکون دادن مرد کارتن خواب]

پهلوون: از وقتی شنیدم بین مردمه، هرکسی رو که می بینم سلام می کنم!
سیاوش: عشق بد دردیه، آدمو در به در میکنه!

پهلوون: عشق تنها مرضیه که بیمار ازش لذت می بره.

سیاوش: خوب گفتی!

پهلوون: باید بگردی بیماری عشاق رو پیدا کنی.




سیاوش: باس جامونو عوض کنیم، این پارک دیگه امن نیست!

پهلوون: عمریه که انسان، زمین رو نا امن کرده!

سیاوش: دمت گرم داری، خدمت به خلق خدا ثوابه، بدجور!

پهلوون: خدمت کردن، بهای اجازه ی مکانیِ که روی زمین اشغال کردیم!

سیاوش: ما که گرایه مون عقب میفته، اونم از صاحب خونه مشتی ها، بیرونم نمی ریزه که، ما پر اشتباهیم و اون خاکی طی میکنه هی!

پهلوون: اگر اقرار کنی که دیروز اشتباه کردی، یعنی امروز عاشق شدی.

سیاوش: میدونم پهلوون، این عاشقی منو بزرگ میکنه

پهلوون: بزرگ فکر کن، بی سروصدا عمل کن.

سیاوش:عجب بالش نرمی داری

پهلوون: از این نرم تر، وجدانمه

سیاوش: مشتی هستی!
فرید: می خوام یه سوال ازت بپرسم!

عشق به سوگند، به اینهمه دردسر می ارزید؟

به صبرش می ارزید؟

سیاوش: راهیِ که انتخاب کردم .

صبر انتخابی نیست، اجباره!


فرید: یعنی چی؟

سیاوش: یعنی تو فراقش، بی قراری عین صبرِ!
سیاوش: زندگی یعنی چی؟

پهلوون: فهم نفهمیدن ها!

سیاوش: نـــــه، راحت تر بگو من بفهمم.

پهلوون: راحته، تو سخت می شنوی!

سیاوش: پهلوون؟ بالاخره نگفتی عشق یعنی چی؟

پهلوون: مرکب مقصد، نه مقصد مرکب.