عشق مرده...

عشق مرده...

خودمونی • 1393/01/28 @Aram30
عشق مرده...
می دانی بی تو زندگی رنجی بیش نیست ؟

می دانی بی حضور تو ... آسمان هم دیگر آبی نیست ؟

می دانی که دریای دلم

با یاد تو بی تاب می شود ؟

می دانی کویر روحم در فراق تو ... تشنه است ؟

می دانی که من ... در سکوت خود تنها هستم ؟

آری

تو می دانی ...

تو همه چیز را می دانی

چون همواره یادت را

با باد خیال به سویم رهسپار می کنی sad

سلامی ب عشق
سلامی به عشق سلامی به انتظار سلامی به باران چشمان یار به بودن، نبودن، سکوت به دشت تب آلوده بی قرار کجایید خواب های پریشان من که من ماندم و درد دوری یار
چه زود نیامدنم دلیلی شد برای فراموشی ات...
چه زود نیامدنم دلیلی شد برای فراموشی ات...
چه ساده عکسم را از قاب نگاهت دزدید زمانه...
دست روزگار برگهای متعلق به مرا از دفتر خاطرات ذهنت جدا کرد...
و تو ...
تو فقط نگاه کردی...
تو هم دیگر مرا نمی خواستی و یادم را به باد دادی!


آرزوم بود که نبودم توی این دنیای تیره
آرزوم بود که نبودم توی این دنیای تیره
نمی دیدم مثل آب خوردن هر روز یکی میاد یکی میره
یکی میاد که نمونه یکی میره که نباشه
یکی روز آشنایی فکر اینه که جدا شه
آرزو داشتم نداشتم هیچ کس و کارو نشونی
هیچکی با طعنه نمی گفت تو که تنها نمیمونی
توی ذهن هیچ کسی کاش متهم به عشق نبودم
وقت دلسوزی براشون با کنایه نمی گفتن که حسودم
به پای آرزوهام فروختم آبرومو