تلخ نوشته های من
تاریخ تولدت مهم نیست، تاریخ "تبلورت" مهمه...!
بعضي وقتا مجبوري تو فضاي بغضت بخندي . . .
دلت بگيره ولي دلگيري نکني . . .
شاکي بشي ولي شکايت نکني . . .
گريه کني اما نذاري اشکات پيدا شن . . .
خيلي چيزارو ببيني ولي نديدش بگيري . . .
خيلي حرفارو بشنوي ولي نشنيده بگيري !
خيلي ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کني...
خدايا...ﺧﺴﺘﻪ ﺍﯼ؟
ﺧﻮﺍﺑﺖ ﻣﯿﺎﺩ؟
ﭼﺎﯾﯽ ﺑﺮﯾﺰﻡ؟
پرتقال ﭘﻮﺳﺖ ﺑﮑﻨﻢ ؟
ﺗﺨﻤﻪ ﻣﯿﺨﻮﺭﯼ...؟
ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺑﺮﯼ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺨﻮﺍﺑﯽ ﻣﻦ ﺑﺸﯿﻨﻢ ﭘﺸﺖ ﻓﺮﻣﻮﻥ . . .؟
ﺗﻌﺎﺭﻑ ﻣﯿﮑﻨﯽ ؟
ﻟﻨﮓ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﺷﯿﺸﻪ ﺟﻠﻮ ﺭﻭ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﻨﻢ ؟
و برای من دست تکان دادی
یعنی که زود بر می گردم
هنوز چشمانم
براه است
نمی دانم
زمان را گم کرده ای
یا مرا
یا خودت را
وقتی تو رفتی
كسي عشق كداي نمي كرد
مرغان مهاجر سفرشان را اغاز نكرده بود
چندمين بار است كه رفته اند و
برگشته اند
ولي درافق چشمانم
جایت همچنان خالی
این چندمین
نامه است می نویسم؟
نمی دانم
می دانم
هرگز بدستت نمی رسد
چون هیچوقت پُستشان نکرده ام
یعنی کرده ام
پستچی گفت:
ماچنین آدرسی نداریم
((پاي تپه ديدار كمي انسوتر درجگلستان بادام
برسد بدست مهر بان ترين دختردنیا - ليلا
مجنون صد صحرا
کمتر
به آدمها اجازه نده اونقدری بهت نزدیک بشن که بتونند بهت ضربه بزنند ...
یک سنگ تا وقتی از شیشه دوره بیخطره،
اما امان از وقتی که سنگ بخواد به سرعت به شیشه نزدیک بشه ...
آنقدر بزرگ و گرفتار شده ایم که یادمان می رود توپمان در حیاط شبها تنها می ترسد ویادمان رفته که مدادهای سیاه و سفید که هرگز تراشیده نشدند پدر مادر ده مداد رنگی دیگر هستند که ما همیشه تراشیده ایم وکوچک شده اند .
اما از شما چه پنهان گاهی آنقدر کودک می شوم که یادم میرود بزرگ
شده ام و هنوز عروسکهایم سر تاقچه ی زندگیم خاله بازی می کنند ، هنوز
در مراسم تدفین گنجشکها شرکت می کنم و باران پا برهنه تمام کودکی را درمن می دود ...
بیچاره مترسک…
سرتاسر سال از مزرعه مواظبت کرد
در آغاز فصل سرد تنش هیزم آتش کشاورز شد
پاداش وفاداری جز این نیست….