نجوا با خدا ...

نجوا با خدا ...

خلوت با خدا • 1393/01/26 @yazahra
نجوا با خدا ...

خدایـــــــــــــــا

هیچ می دانی که همیشه و به موقع به دادِ دلم تــــــــــــو می رسی ؟؟!

آنجا که خستـــــــــه ام ..

آنجا که دل شکسته ام ...

مهرآفرینا!

سجاده ام را به سمت قبله نیاز می گشایم

تا ذره ذره وجودم را به معراج نگاهت، پرواز دهم

می ایستم به قامت دربرابرت تاعظمتت راسپاس گویم

به رکوع می روم تا بزرگی ات را به یاد بیاورم

و به سجده می افتم تا بر بندگی ام مهر عشق بزنم…

چه آرامش پایان ناپذیری در نگاه توست

چه لحظه های مهرافروزی در ذکر یادت…

پروردگارا! دستان دعایم را

به عرش الهیت برسان ،

دلم را به حلاوت دوستیت

و چشمان باران زده ام رابه دیدارت

نورانی گردان .

مناجات نامه

الهی! خواندی تأخیر کردم. فرمودی تقصیر کردم. الهی! عمر خود بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم. الهی! اگر کار به گفتار است بر سر همه تاجم و اگر به کردار است به پشه و مور محتاجم. الهی! بیزارم از طاعتی که مرا به عجب آرد. مبارک معصیتی که مرا به عذر آرد. الهی! اگر بر دار کنی رواست، مهجور مکن و اگر به دوزخ فرستی رضاست، از خود دور مکن. الهی! گناه در جنب کرم تو زبون است، زیرا که کرم تو قدیم و گناه اکنون است. الهی! اگر عبدالله را بخواهی سوخت، دوزخی دیگر باید آلایش او را و اگر بخواهی نواخت، بهشتی دیگر باید آسایش او را الهی! اگر یکبار گویی بنده من، از عرش بگذرد خنده من. الهی! همه از تو ترسند و عبدالله از خود زیرا که از تو همه نیک آید و از عبدالله بد. الهی! گفتی کریمم امید برآن تمام است. چون کرم تو در میان است نا امیدی حرام است. الهی! اگر امانت را نه امینم، آن روز که امانت می نهادی می دانستی که چنینم. الهی! همچو بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم. فریاد از معرفت رسمی و عبارت عاریتی و عبادت عادتی و حکمت تجربتی و حقیقت حکایتی. الهی! اقرار کردم به مفلسی و هیچکسی. ای یگانه ای که از همه چیز مقدسی. چه شود اگر مفلسی را به فریاد رسی. الهی! اگر با تو نمی گویم افکار می شوم. چون با تو می گویم سبکبار می شوم. الهی! ترسانم از بدی خود بیامرز مرا به خوبی خود. الهی! بر تارک ما خاک خجالت نثار مکن و ما را به بلای خود گرفتار مکن. پادشاها گریخته بودیم تو خواندی، ترسان بودیم بر خوان "لاتقنطوا ..." تو نشاندی. الهی! بر سر از خجالت گرد داریم و رخ از شرم گناه زرد داریم. الهی! اگر دوستی نکردیم، دشمنی هم نکردیم. اگر چه بر گناه مصریم بر یگانگی حضرت تو مقریم. الهی! در سر خمار تو داریم و در دل اسرار تو داریم و به زبان استغفار تو داریم. الهی! اگر گوییم ثنای تو گوییم و اگر جوییم رضای تو جوییم. الهی! بنیاد توحید ما خراب مکن و باغ امید ما را بی آب مکن و به گناه روی ما را سیاه مکن. الهی! تقوایی ده که از دنیا ببریم، روحی ده که از عقبی برخوریم. یقینی ده که در آز بر ما باز نشود و قناعتی ده تا صعوه حرص ما باز نشود. الهی! دانایی ده که از راه نیفتیم و بینایی ده تا در چاه نیفتیم. دست گیر که دستاویزی نداریم، بپذیر که پای گریزی نداریم. الهی! درگذر که بد کرده ایم و آزرم دار که آزرده ایم. الهی! مگوی که چه کرده ایم که دردا شویم و مگوی که چه آورده یی که رسوا شویم. الهی! توفیق ده تا در دین استوار شویم. عقبی ده تا از دنیا بیزار شویم. بر راه دار تا سرگردان نشویم. الهی! بیاموز تا سر دین بدانیم. برفروز تا در تاریکی نمانیم. تلقین کن تا آداب شرع بدانیم. توفیق ده تا خنگ طمع نرانیم. تو نواز که دیگران ندانند، تو ساز که دیگران نتوانند. همه را از خودپرستی رهایی ده. مه را به خود آشنایی ده. همه را از مکر شیطان نگاهدار. همه را از کید نفس آگاه دار. الهی! فرمایی که بجوی و می ترسانی که بگریز. می نمایی که بخواه و می گویی که بپرهیز. الهی! گریخته بودم تو خواندی. ترسیده بودم بر خوان تو نشاندی. ابتدا می ترسیدم که مرا بگیری به بلای خویش، اکنون می ترسم که مرا بفریبی به عطای خویش. الهی! عمر بر باد کردم و بر تن خود بیداد کردم. گفتی و فرمان نکردم. درماندم و درمان نکردم. الهی! تو ساز که ازین معلولان شفا نیاید، تو گشای که از این ملولان کاری نگشاید. الهی! به صلاح آر که نیک بی سامانیم جمع دار که بد پریشانیم. الهی! ظاهری داریم شوریده. باطنی داریم در خواب. سینه ای داریم پر آتش. دیده ای داریم پر آب. گاه در آتش سینه می سوزیم و گاه از آب چشم غرقاب. الهی! اگر نه با دوستان تو در رهم، آخر نه چون سگ اصحاب کهف بر درگهم. انتظار را طاقت باید و ما را نیست. صبر را فراغت باید و ما را نیست.

الهی! مکش این چراغ افروخته را و مسوز این دل سوخته را و مران این بنده آموخته را ...

یک حرف . . .

کهن شود همه کس را بروزگار ارادت...مگر مرا که همان عشق اولست و زیادت گرم

جواز نباشد به پیشگاه قبولت....کجا روم که نمیرم بر آستان عبادت

شنیدمت که نظر می​کنی به حال ضعیفان...تبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت

الهی! بیاموز تا سرِّ دین بدانیم،بفروز تا در تاریکی نمانیم.تلقین کن تا آداب شرع بدانیم. تو نواز که دیگران ندانند.تو بساز که دیگران نتوانند.همه را از خودپرستی رهایی ده،همه را بخود آشنایی ده،همه را ازمکر شیطان نگاهدار،همه را از آفت نفس اگاه دار...

به حقک و حرمتک یا عزیز و یا غفار

الهی! ظاهری داریم شوریده..باطنی در خواب آلوده..سینه ای داریم پر آتش دیده ای داریم پر آب.گاه در آتش سینه میسوزیم گاه از اب چشم غرقاب الهی! بر رخ از خجالت گَرد داریم...

و در دل از حسرت درد داریم...

الهی!

چه خوش روزی که خورشید جلال تو بما نظری کند...

چه خوش روزی که مشتاق از مشاهده جمال تو مارا خبری دهد...

جان خود را طعمه ی باز سازیم که در فضای طلب تو پروازی کند...

و دل خود را نثار دوستی کنیم که بر سر کوی تو آوازی دهد...

الهی!

ما در دنیا معصیت می کردیم...دوست تو محمد (ص) غمگین شود و دشمن تو ابلیسشاد...!

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم

گفتی: فانی قریب

.::من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش می‌شد بهت نزدیك شم ...

گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال

.:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!

گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم

.:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی ...

گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه

.:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار می‌تونم بكنم؟

گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده

.:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

الهی ...
سه خصلت است که نمی گذارد از درگاهت چیزی بخواهم ،
و فقط یک خصلت است که مرا به آن ترغیب می کند ؛

آن سه خصلت عبارتند از :
فرمانی که داده ای و من در انجامش درنگ کرده ام ،
و کاری که مرا از آن نهی فرمودی ولی من بدان شتافته ام ،
و نعمتی است که عطا فرموده ای ولی من در شکرگزاریش کوتاهی نموده ام ...

و اما تنها مساله ای که مرا به سویت می خواند :
تفضل و مهربانی تو به کسی است که به آستانت روی آورده ،
و چشمِ امید به تو بسته است ...

همه ی لطف و احسانت از روی تفضل ،
و همه ی نعمتهایت بی سبب و بدونِ زمینه ی استحقاق است ...

اگر فرمود من را از در لطفش خدا رانده

بگوئید آخرین رویای من این است

که میخواهم بمیرم گر خدائی را ندارم حامی ام باشد...........

و اما بهد از مدتی که ما خدا رو پیدا کردیم اینچنین گفتیم(اصل شعرو به خاطر ندارم اما این قسمتی از شعر دومه)

و اکنون آی انسانها

خدا را دیدم انسانها!

خدای من شده پیدا !!

خدا آمد

و با خود شادمانی داشت

و او خود برکت و نعمت به من بخشید

نگاهم کرد

صدایم زد

ز دردم خوب بود آگاه

و در گوشم چنین فرمود :

همیشه با تو بودم بندهء گمراه

تو بودی سخت نابینــا !!!!