♥ مرد رفتگر آرزو داشت برای یکبار هم که شده...
♥ مرد رفتگر آرزو داشت برای یکبار هم که شده...
♥ مرد رفتگر آرزو داشت برای یکبار هم که شده ، ♥ موقع شام با تمامی خانواده اش دور سفره کوچکشان باشد ♥ و با هم غذا بخورند ... ♥ او بیشتر وقت ها دیر به خانه میرسید ♥ و فرزندانش شامشان را خورده و همگی خوابیده بودند ... ♥ هر شب از راه نرسیده به حمام کوچکی که ، ♥ در گوشه حیاط خانه بود میرفت و خستگی و عرق کار ♥ طاقت فرسای روزانه را از تن می شست ... ♥ تنها هم سفره او همسرش بود که در جواب چون و چرای مرد رفته گر ، ♥ خستگی و مدرسه فردای بچه ها و اینجور چیزها را بهانه می کرد ♥ و همین بود که آرزوی او هنوز دست نیافتنی می نمود ... ♥ یک شب شانس آورد و یکی از ماشین های شهرداری ، ♥ او را تا نزدیک خانه شان رساند و او با یک جعبه شیرینی ♥ و چند تا پاکت میوه قبل از چیدن سفره شام به خانه رسید ... ♥ وقتی پدر سر سفره نشست فرزندان هر یک ♥ به بهانه ای با پدر شام نخوردند ... ♥ مرد رفته گر دلش بدجوری شکست ... ♥ وقتی نیمه شب با صدای غذا خوردن یواشکی بچه ها ، ♥ از خواب بیدار شد و گفتگوی آنها را از آشپزخانه شنید : ♥ « چقدر امشب گشنگی کشیدیم ! بدشانسی بابا زود اومد خونه ... ♥ با اون دستاش که از صبح تا شب توی آشغالهای مردمه .... ♥ آدم حالش بهم میخوره باهاش غذا بخوره ...»
قشنگ بود
اخی چقد دلش شکست